این مجری حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!

هفته نامه تماشاگران امروز - سیامک رحمانی، هیوا یوسفی: خوش چهره، خوش لباس و خوش صحبت. در سیمای جمهوری اسلامی ایران مجری هایی که بشود با این واژه ها توصیف شان کرد زیاد نیستند.

رسانه ای که معمولا تاکید زیادی بر اجرای مسلط و حرفه ای و حساسیت فوق العاده ای به دانش مجریانش نشان نمی داده؛ پس اینکه ناگهان کسی مثل علی درستکار پیدا شود و بتواند همان جایی قرار بگیرد که باید، بیشتر یک اتفاق است. علی درستکار می گوید از اول هم عشق رسانه را داشته اما خیلی طول کشیده تا پیدایش کنند و باز هم زمان برده تا خودش خودش را پیدا کند. این درس خوانده دانشگاه امام صادق که با توجه به تحصیلات و اطلاعاتش و به خصوص با توجه به آگاهی اش به زبان های انگلیسی و عربی می توانسته یک مدیر باشد.

حالا هنوز در عطش دوربین و کار ژورنالیستی است. وقتی که از علاقه و عطش اش برای مصاحبه با چهره های جنجالی و سیاسی می گوید، می شود در چمشانش دید که یک ژورنالیست مادرزاد دارد اعتراف می کند. علی درستکار دوره های متفاوتی را در سیما تجربه کرده. بسیاری او را با برنامه های تهران بیست به یاد می آورند که با همان لحن آرام و صمیمی ملتهب ترین موضوعات روز را به چالش بدل می کرد. اما بسیاری او را با برنامه «این شب ها» شناختند. برنامه ای دینی و معنوی که گویی در آن مجری و برنامه و اتمسفر گفت و گو با هم عجین شده اند.

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


او با چهره سمپاتیک و آرامش منحصر به فردش در این برنامه توانست گفت و گوهایی را روی آنتن ببرد که تصورشان هم ممکن نوبد. علی درستکار می گوید بابت این مصاحبه های مخاطره آمیز همیشه با فشارهایی مواجه بوده اما هیچ وقت کوتاه نیامده. می گوید برایش هیچ امر و نهی ای در کار نبوده. اگر می بود هم او کار خودش را می کرد.

در چارچوب هایی که برای خودش قرار داده: خدا او را در روابط عمومی صندوق بازنشستگی کشوری ملاقات می کنیم. جایی که می گوید چندان مطابق روحیاتش نیست. چون بوروکراسی را طاقت نمی آورد و نشستن پشت میز برایش سخت است.

از اینجا شروع کنیم؛ علی درستکار در سازمان بازنشستگی کل کشور، مجری برنامه مذهبی و یک بنگاه اقتصادی!

راستش این لطف و اصرار آقای مهندس سالامیان (رئیس سازمان بازنشستگی کل کشور) بود. ایشان فردای انتصاب خودشان، از من دعوت کردند. من برایشان توضیح دادم که مناسب این کار نیستم، بعد از چند روز ایشان فکر کرد و من آمدم دیدم حکم را نوشته اند. یعنی وقتی از بیرون رسیدم، ایشان پای آسانسور بود و گفت با من بیا! و من را به این اتاق آورد و گفت ایشان از این به بعد رئیس روابط عمومی اینجاست.

از کجا با ایشان آشنای داشتید؟

از اتاق بازرگانی؛ ایشان در ابتدا رئیس اتاق اصفهان بود و بعد از آن هم به عنوان خزانه دار عضو هیات رئیسه اتاق شدند.

شما هم آنجا بودید؟

من به عنوان مدیر روابط عمومی اتاق بازرگانی فعالیت می کردم.

آقای نهاوندیان و تیم ایشان خیلی به شما اعتماد دارند؟

بله. البته لطف دارند؛ منتها زمانی که هنوز آقای نهاوندیان نرفته بودند، من رفتم و نخواستم به آن وادی وارد شوم. کار روابط عمومی اتاق، اولین پست جدی من بود. قبل از آن هفت هشت سالی دانشگاه امام صادق بودم، منتها آنجا را هم دوست نداشتم.

روابط عمومی دانشگاه بودید؟

پنج شش سالی مدیر مرکز خدمات رسانه ای بودم. دانشگاه مجموعه ای داشت که در آن کارگاه های کامپیوتری و مونیتورینگ ماهواره و ضبط و پخش برنامه داشتیم و...

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


مخاطب چه کسی بود؟

دانشجویان دانشگاه؛ آنجا بچه ها زبان ها را بلدند و بعد مرحوم آیت الله مهدوی کنی هم متقاعد شده بود و معتقد بود باید اطلاعات بچه ها نسبت به دنیا، به روز باشد. در نتیجه آن زمانی که ویدئو ممنوع بود، به همت آقای دکتر آشنا ایشان به ما اجازه دادند. ماهواره بگذاریم. چند دیش روی بام گذاشتند و ما از ماهواره های آنالوگ، ده ها شبکه را مونیتور می کردیم. منطبق با رشته های مختلفی که در دانشگاه بود، برنامه های مناسب را انتخاب و ادیت می کردیم و به زبانهای انگلیسی و عربی و فرانسه برای بچه ها پخش می کردیم.

از طرفی هم روزانه پخش خبر داشتیم و کلوپ های دانشجویی مدیریت، اقتصاد، حقوق، علوم سیاسی و الهیات راه اندازی شده بود و برنامه های انتخاب شده را به اینها می دادیم، این بچه ها خودشان زبان شان خوب بود، تولید بسته های آموزشی می کردند و متن برنامه را پیاده می کردند و به زبان خود آن فیلم یا برنامه مباحثه یا گفت و گو انجام می دادند؛ اینها همه تمرین هایی برای تقویت زبان تخصصی آنها بود و...

که بعدا همه در رده های بالای مدیریتی به کار گرفته شوند؟

ما به این قصد این کار را انجام نمی دادیم و اتفاقا این گله را از آقای مهدوی داریم که چرا این برنامه ریزی را برای ما انجام نداده بود و تا همین جا هم که تعدای از بچه ها وارد پست های مدیریتی شده اند، اتفاقی بوده و هیچ برنامه ای برای آن از پیش تعیین نشده بود.

یک سری نیرو تربیت شدند که بعدا نظام به این نتیجه رسید که...

نه! رفته رفته یکی دو نفر از بچه ها مشغول به کار شدند بقیه را هم با خود می بردند. کلا این ایده وجود نداشت که این بچه ها باید مدیران دولتی شوند. البته یکی دو بار شاید یکی دو تا از مسوولان دانشگاه مثلا سر نماز یا اجتماع دانشجویی گفته باشد که انشاالله شما در آینده از مسوولان نظام باشید و... در حدی که در همه مدارس می گویند؛ بعد از آن شد دیگر! تعداد مسوولانی که از این دانشگاه بیرون آمدند، زیادند ولی تلاش خودشان بوده. یعنی من نمی شناسم مثلا کسی که از آقای مهدوی سفارشی گرفته باشد به وزارت امو خارجه با صدا و سیما برود.

مثلا سعید جلیلی؟

سعید جلیلی را هم آقای مهدوی راضی نبود برود.

بعد از او خیلی های دیگر هم رفته اند.

بله خیلی از بچه های امام صادق از خیلی سال پیش، از همان سال های دهه 60 به وزارت خارجه رفتند، صدا و سیما همین طور؛ یک از این آقایان مثلا با آقای لاریجانی آشنا بوده، چند نفر را معرفی کرده اینها به صدا و سیما رفته اند. البته آن هم به دلیل امتیازاتی که در تحصیل داشتند مثلا آخوندی بلد بودند، تخصص خودشان را هم بلد بودند و علاوه بر آن زبان هم بلد بودند.

دانشگاه وی آی پی بود. اقبال و اعتمادی که به آن وجود داشت به دانشگاه پلی تکنیک هم نبوده.

نه آنجا وی آی پی نبود. من یک بچه شهرستانی را چطور راه دادند؟ یک بچه یک لاقبا با قطار آمدم و امتحان دادم و قبول شدم. رشته خاصی با عنوان «معارف اسلامی و تبلیغ» خواندم. آنجا تبلیغ به معنای میسیونری، یعنی مبلغ بود. این رشته تا ورودی های 66 ادامه داشت و بعد تبدیل به فرهنگ و ارتباطات شد. معارف هم مثل دانشگاه های دیگر معارف محض شد.

ولی آقای مهدوی این رشته را دوست داشت، یعنی بیشتر دوست داشت مبلغ تربیت کند و می گفت: من دوست دارم شما دین بلدی بشوید که مسلط به زبان، فقه و دانش روز هم هستید. نمی خواهم مثل دانشگاه تهران و دانشگاه های دیگر فقط لیسانس بدهم. لیسانس هم می دهم برای اینکه بتوانید در دانشگاه های دیگر هم معتبر باشید. ولی هدفم تربیت مبلغ است. آن زمان دوست داشتند ما را به خارج از کشور بفرستند، مثلا آفریقایی برویم، دو کلام تیممی یاد بدهیم، نمازی بخوانیم، نمازی بخوانند و...

چند سال دانشجو بودید و چه مدرکی می گرفتید؟

7 یا 8 سال و فوق لیسانس.

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


برای ادامه تحصیل خارج از کشور هم رفتید؟

برای تحصیل خیر! ولی من عزم مهاجرت داشتم. در سال 85 می خواستم در خارج از کشور کار رسانه ای انجام بدهم و یک شبکه ماهواره ای اختصاصی اقتصادی در امارات راه اندازی کنم؛ منتها یا خدا خواست یا...

به تغییر دولت ربط داشت؟

این ایده ای بود که از سال 79 از سوی یکی از دوستان ارائه شده بود و همان زمان با موافقتی که با صدا و سیمای خودمان انجام شده بود، به عنوان شبکه اقتصاد از سوی علی کردان اعلام شد و بنا بود که در همین جا راه اندازی شود. منتها به دلایل مختلف، با اینکه به نتایجی هم رسید منتفی شد. جواد مباشری، علی درستکار و حجت فروغی؛ اول و آخر آن شبکه همین سه اسم بود و ایده آن از جواد مباشری بود که آن زمان تهیه کننده و سردبیر صبح بخیر ایران بود و سفرنامه صبا و واحدی را راه انداخت.

ایشان این ایده را پیش آقای کردان برد، او هم خوشش آمد، امضای تایید را هم از آقای لاریجانی گرفت، ولی خب نشد. بعد از این ما ایده را دو باره به دوبی بردیم، یک بار سال 85 و یک بار سال 2002 که خودمان این شبکه را راه بیاندازیم، البته به صورت زیرپوستی با همان کشور و با همان هدف، اما به صورت رو گفتیم برای رونق اقتصادی منطقه و کشورهای حوزه خلیج فارس برای اینکه بتوانیم کارمان را پیش ببریم و شد.

به زبان فارسی؟

بله یک شبکه هم به نام زمین تی وی روی نایل ست راه انداختیم. پنج شش ماهی هم ران بود تا سال 87

یعنی دو سالی این ماجرا ادامه داشت؟

بله من حتی چمدانم را بسته بودم و برده بودم؛ منتها نشد و یک مقدار روابط ایران و امارات به هم خورد. در سفری که آقای احمدی نژاد به آنجا داشت به صورت نانوشته دستوری رد و بدل شده بود که شبکه فارسی زبان به هر معنا آنجا راه پیدا نکند.

یعنی ما نخواسته بودیم.

بله آقای احمدی نژاد خواسته بودند. آنهایی که بودند به کار خودشان ادامه دادند، ولی قرار شد شبکه جدید راه اندازی نشود. البته ما توافق کرده بودیم و کارمان را انجام می دادیم. حکومت دوبی هم پذیرفت، اما خود دولت امارات و ابوظبی به عنوان کشور نپذیرفت. ما در همین سال 85، همین شبکه زمین تی وی را هوا کردیم، منتها بعد که آن تفاهم نامه نوشته شد، ما را یک جورهایی از امارات بیرون کردند!

علاقه شما به اقتصاد از کجا می آید، جوانی که به قول خودتان از یزد احتمالا از خانواده ای مذهبی آمده و در دانشگاه امام صادق تبلیغ خوانده، تصمیم می گیرد شبکه اقتصادی بزند یا در شبکه بازار یک برنامه پربیننده دارد.

و حتی در دوره جوانی سرمایه دار ستیزی کرده!

چپ بودید؟

نمی دانم چپ یا راست ولی اصلا با اشرافی گری و... مبارزه می کردیم و افراطی بودیم.

مبارزه یعنی؟

شب نامه منتشر می کردیم و در حقیقت تندرو بودیم.

زمان آقای هاشمی؟

بله. می گفتیم اینها اشرافی گری و رفاه زدگی و مصرف گرایی و درواقع مادی گرایی را ترویج می دهند. مادر یک جمعی خودمان بودیم و با هیچ احد دیگری ارتباط نداشتیم و از هیچ احدی هم تقلید و تبعیت نمی کردیم.

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


انگیزه شما از رفتن به تلویزیون چه بود و چطور تبدیل به یک چهره رسانه ای شدید؟

گرایش من به رسانه، رادیو و تلویزیون از دوران راهنمایی شروع شد، در آن زمان در مدرسه من مسوول بلندگو بودم و بوی این دستگاه و افه تعامل با این دستگاه را دوست داشتم و دلم را می برد. دوست داشتم بالا بروم و برای جمعیتی بخوانم یا سخن برانم. پایان دوره راهنمایی اوایل انقلاب بود.

به اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان یزد می رفتم و آنجا خودم را به در و دیوار می زدم برای اینکه با گروه جهاد سازندگی رادیو یزد همراه شوم و سوار جیپ بشوم و برای گزارشگری به روستاها بروم، منتها من را راه نمی دادند، ولی من می رفتم و آرزویم این بود که میکروفن را به دست من بدهند و من بپرسم که مثلا الان ده شما چطور است؟ اما این علاقه به دلیل اینکه می دیدم دستم نمی رسد، فروکش کرد و نهفته شد.

منتها در من بود تا در دوران جنگ در جبهه با واحد سمعی بصری تیپ الغدیر یزد جلوی دوربین بتاماکس... می رفتم و گزارش های بتاماکسی می گرفتم. البته بیشتر کار فرهنگی می کردم و کار رزمی انجام نمی دادم، چون در بخشی از آموزش های رزمی از نظر قوه بدنی کم می آوردم، شاید هم یک مقدار می ترسیدم، نمی دانم. خلاصه کم کم رفتم جلو تا رسیدم به صبح بخیر ایران.

خوش قیافه هم بودید.

نه آن زمان خیلی خودم را نمی پنسدیدم. به نظرم الان بهتر هستم.در آن زمان یک دوره ای گزارشگری و یک دوره ای در سال ها 75 تهیه کنندگی کردم و بعد در سال 76 از کار تمام وقت با تلویزیون کناره گرفتم. یعنی در حقیقت تا اواخر سال 75 در تلویزیون بودم. سال 76 از من به دلیل زبان هایی که بلد بودم برای گزارش ورود سران کشورهای اسلامی در اجلاس سران دعوت کردند.

چه زبان هایی؟

عربی و انگلیسی؛ در دانشگاه امام صادق برای زبان ما مایه خوبی گذاشته شد. البته یک عده ای یاد گرفتند و عده ای هم نه. به دلیل تسلط به این دو زبان از من خواستند به آنجا بروم که یادم است در کنار آقای نظام اسلامی بودم و اولین مخرج یا خروجی ریپورت سران را انجام می دادیم. در حقیقت آنجا کار تمام وقتم تمام شده بود و دعوتی و موردی برای تلویزیون کار می کردم که بیشتر هم بچه های صبح بخیر ایران از من دعوت به کار می کردند.

یعنی از سال 75 دیگر به صورت سازمانی در تلویزیون نبودید؟

هیچ زمانی کادر صدا و سیما نبودم، تا سال 75هم کادر نبودم و حق الزحمه ای کار می کردم، منتها حضور تمام وقت داشتم. یعنی تنها کارم همان بود. بعد نتوانستم ادامه بدهم و دیدم نمی شود. واقعیتش این است بود که چون این کار عشقم بود و به آن رسیده بودم و می خواستم عاشقانه کار کنم و این مساله با ازدواجم مصادف ده بود، دیدم میان این دو نمی شود جمع کرد و من کشش نداشتم اینجوری ادامه دهم.

بعد از آن آخرین کار من در حوزه سیاسی اسفند 79 بود که برنامه «جهان در سالی که گذشت» را با گروه سیاسی شبکه یک ضبط کر��م و بعد با این گروه خداحافظی کردم. اما همچنان دغدغه و حسرت بعضی مصاحبه ها مثل مصاحبه با آقای روحانی یا آقای هاشمی یا پیش از این آقای احمدی نژاد را دارم.

پس سال 80 از سرویس سیاسی بیرون آمدید؟

بله و بعد از آن وارد حوزه های اجتماعی و علمی شدم. همان سال 80 برای برنامه پرتو شبکه چهار که علمی و فرهنگی و چند زبانه بود، دعوت شدم. روال برنامه این بود که به مناسبت سیمنارهای علمی که در ایران برگزار می شد با اساتید دانشگاهی صحبت می کرد و همان شب به صورت داغ داغ این کار انجام می شد، در حقیقت کاری به سمینار نداشتیم، فقط به مناسبت سمینار راجع به موضوع آن گفت و گو می کردیم.

آن برنامه نقطه عطفی در فعالیت من بود و آنجا اهمیت نقش یک گفت و گوکننده و به عبارت عام یک مجری را بعد از شش هفت سال کار حرفه ای دانستم. من در آن دوره اصالتا اعتقادی به مجری نداشتم و آن را یک عنصر زائد می دانستم. آن برنامه در دوره ای بود که با توجه به کارم در دانشگاه امام صادق در مسوولیت خدمات رسانه ای، سه چهار سالی ماهواره ها را رصد کرده بودم و به دلیل اینکه زبان هم بلد بودم، آن زمان لری کینگ، اپرا و... را دیده بودم و حتی روی برنامه های آنها مطالعه جزئی داشتم و ورودی و خروجی و اوج و فرود این برنامه ها را پیگیری می کردم و می دیدم.

بنابراین آمدم و اینها را در «پرتو» هم بومی و هم پیاده کردم. مثلا اصطلاح به برنامه من خوش آمدید را آن زمان بلد بودم، ولی به کار نمی بردم، چون در زبان فارس خوش آمدن، برای رفت و آمد حضوری و فیزیکی به کار می رود و به برنامه خوش آمدید! در زبان ما مفهوم نیست، ولی مثلا می گفتم خیلی متشکرم که «پرتو» را برای تماشا انتخاب کردید یا مثلا شکست های 5-6 دقیقه یک بار را می گرفتم و خودم اجرا می کردم. در این برنامه ما تفاهم نانوشته ناگفته خیلی خوبی با کارگردان های پخش داشیتم، با اینکه تیم ها عوض می شد، ولی عموما با بچه ها درک متقابل خوبی داشتیم و با یک اشاره ای کار انجام می شد.

فیدبک هایی از آن برنامه گرفتم که حتی خانم های خانه دار و دانش آموزان هم آن برنامه علمی سنگین الکتروفیزیولوژی، آراگونامی، مهندسی صنایع، لیزر، نانو و... را تماشا می کردند. بعد از آن هم به تهران بیست در فضای اجتماعی آمدم که تجربه خوبی بود، ولی آن هم در دوره خامی من بود. سال های 81 تا 85 آنجا بودم و با وجودی که آن برنامه اصلا سیاسی نبود، ولی چنان بود که مسوولان می دیدند و حتی ضبط می کردند. منتها آن هم بعد از یک دوره ای به نظرم رسید که ته ندارد؛ هم مشکلات باقی است و هم مسوولان نمی گیرند.

در حقیقت من بعضی وقت ها با طرح بعضی از مشکلات امید داشتم که کل موضوع آن حل شود، مثلا من می خواستم موضوعی به نام دست انداز دیگر وجود نداشته باشد، نمی خواستم دست انداز مثلا سر میدان گل ها سر خیابان غربی جلوی فلان ساختمان را رفع کنم، درست است که آن بیننده این مورد را تذکر داده بود ولی بعداز چهار پنج سال که ما صد مورد مثل این داشتیم، دیگر باید به اصل این موضوع می رسیدند که چرا در یک کشور صادرکننده قیر و دارای دانش فنی بالا و متخصص فهیم، دلسوز و کاربلد باید موضوعی به اسم دست انداز تمام نشود؟ این چه حرفی است که مدیریت شهری واحد نیست؟ شما که می توانید نظارت بر پیمان کاران داشته باشید و...

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


و چطور به این شب ها رسیدید؟

از بعد تهران بیست آن ماجرای رفتن پیش آمد و این شب ها، که اصرار شبکه یکی ها و کاملا برخلاف میل من بود. چون من هیچوقت دوست نداشتم مردم بدانند که آخوند هستم. اما در نتیجه اصرار واقعا مفرط مدیر آن زمان گروه معارف شبکه یک حاج آقا رحیم زاده عزیز، اول با 13 برنامه عصر ایمان شروع کردیم که گفت و گوهای اندیشه ای در حوزه دین بود که خودم اصلا نمی پسندیدم. خودم باور نداشتم که بیایم و آنتن داشته باشم.

چون یک فاصله ای هم در نتیجه سفرهایم از تلویزیون گرفته بودم و از طرفی هم دچار چندگانگی در شخصیت شده بودم، یک مقدار غرور داشتم، یک مقدار تواضع و حتی قهر و آشتی و اضطراب و... بالاخره من به امارات رفتهبودم، گناه کبیره کردم، اینها چطور من را قبول کردند؟ مگر می شود شخص شبکه ماهواره ای بزند و اینها قبولش کنند؟ به نظرم در آن دوره اجرای خوبی نداشتم. اما بعد از آن 13 قسمت و بعد از برنامه سوم چهارم آقای رحیم زاده آمد و ایده این شب ها برای ماه رمضان را طرح کرد.

بعد از چند برنامه، کمتر از ده برنامه، پیام های تاثیرگذار عجیبی از سوی عامه مردم آمد. به شکلی که بچه ها به شوخی می گفتند پیام ها را فامیل هایت می فرستند و من می گفتم نه این قدر فامیل دارم و نه از این کارها بلدم. بعد به دلایل این تاثیرگذاری که فکر کردیم، دیدیدم اولین سوال اولین برنامه ما این بود که چرا به نظر می رسد ریش دارها و مسجدبروها و نمازخوان ها، بداخلاق تر و بدخلق تر از مسجدنروها هستند؟ البته برنامه صفر ما به دورهمی و معرفی گذشت، ولی برنامه اول که با حضور آقای ابوالقاسمی بود را این طور شروع کردیم.

به نظر می رسد این برنامه در سپهر رسانه جمهوری اسلامی خیلی عجیب غریب بود. تا آن روز چنین برنامه مذهبی نداشتیم. شما چیزی یادتان می آید که به این برنامه شباهت داشته باشد؟

حداقل این ادبیات و این جسارت در طرح پرسش وجود نداشت. البته تا جایی که من به خاطر می آورم شاید هم یک تک و توکی بوده، شاید همین الان یا قبل از آن هم از زبان آقای قرائتی گزاره های جسورانه ای صادر می شود، ولی برنامه ای در صدا و سیما و از سوی یک مجری صدا و سیما این طور نداشتیم. البته من هم از پیش از اینها تضمین گرفته بودم. در همان روند انکار که این کار را قبول نمی کردم، شرطم این بود که دین من از شما متفاوت است و من دین خودم را ترویج می کنم.

به نظر می رسد یک مقدار تفاوت که برای مردم و بیننده ها عجیب جلوه می کند، بیشتر در بروز ماجراست تا اینکه در ته قضیه! شما ویترین بسیار خوبی از دین ارائه می دادی مثلا در برنامه گفتید حضرت علی با نقد مشکلی نداشت، چرا مسئولین ما از نقد فراری هستند؟

یا مثلا یادم می آید از آقای سید مهدی طباطبایی راجع به رفتار پیامبر یا گناهکاران پرسیدم، دقیقا پرسیدم آیا پیامبر هم گشت ارشاد داشت یا کار دیگری می کرد؟ البته اینها همه هدایت خدا بود و شاید بداهه هایی بود که در من بروز می کرد و من هیچوقت چنین چیزی را مطالعه یا از پیش برنامه ریزی نکرده بودم.

دغدغه های اجتماعی شما اینجا و به این شکل بروز پیدا می کرد؟

درحقیقت همه اینها در نتیجه اختلاط با مردم که شبانه روز برایم اتفاق می افتد و من آن را خیلی دوست دارم، است؛ چون من کتاب نمی خوانم، کتاب خواندن من همین مردم هستند، ارتباط با این مردم همواره در ذهن من در حال پردازش و سیو است و همیشه در پارتیشن های مختلف ذهن من این شنیده ها و دیده ها جای گیری و در فرصت های مختلف پردازش می شوند و درنتیجه دیفراگ اتفاق می افتد و بازمهندسی می شود.

یعنی در اجرای یک سمینار هم به جای اینکه مثلا بگویم از وزیر آموزش و پرورش تشکر می کنم و دعوت می کنم از معاون فلان تا تشریف بیاورند، آنجا هم یک تک جمله هایی با استفاده از همین ذخیره های ذهنی می گویم و این در من تبدیل به یک رفتار نهادینه ذهنی و گفتاری شده، به علاوه اینکه در همه این شرایط و منابر به وظیفه ام فکر می کنم.

وظیفه کاری؟

خیر! اینکه از نظر وجدانی و خدایی وظیفه من چیست؟ و تا به حال به هیچ چیز دیگری هم فکر نکردم، به خوشایند این و آن، با مصلحت و مفسده دیگران و یا حتی مصلحت و مفسده خودم هم فکر نکردم؛ در همه این سال ها به وظیفه ام فکر کردم. البته در ظرف ادب، منطق و دین که همان ادب می تواند ادب سیاسی، اجتماعی هم باشد و روی خودم هم کار کردم که عناد و حب و بعض هم نداشته باشم و سرسپردگی مطلقی که شایسته خدا و قرآن و معصومین است را نسبت به هیچ احد دیگری نداشته باشم و عنادی هم که مختص دشمنان دین است نسبت به کس دیگری نداشته باشم و سعی کردم دانشم را نسبت به سیره معصومین و معارف اسلام بالا ببرم و با آن منطبق باشم و در این مسیر به خوشایند و بدایند هیچ کسی هم فکر نکردم. هیچ تعهدی هم به هیچ کس ندادم و نمی دهم. جز همین 16 تا، خدا، قرآن و 14 معصوم هرکس به هر اندازه با این 16 تا انطباق دارد، به همان اندازه مخلصش هستم و برعکس.

هم چهره شما، هم دانش و تسلطی که داشتید و درس هایی که خواندید، باعث می شود در این برنامه یک آدم کاملا خودی جلوه کنید، یک انسان دلسوز بحث دین و... این شاید باعث می شود پذیرش برای یک عده بیشتر باشد و محبوبیت شما هم بیشتر شود. خود شما روی این مساله کار کردید یا خیر؟

به تعبیر همسرم که گاهی از او می پرسم، می گوید این به آن دلیل است که سر جای خودت قرار گرفته ای، درس آخوندی خواندی، در این برنامه هم قرار گرفتی و فن تلویزیون هم بلد بودی. آرامشی هم که در برنامه دارم، اکتسابی است؛ من ذاتا بدون آرامش، جوشان و حتی تا اندازه ای بدخلق و ناآرام هستم، ولی درنتیجه بازخوردهای مردم که حتی به حرکت و ضرب دستان من هم حساس بودند و تذکر دادند، در نتیجه توجه به این تذکرات بالغ شدم و درحقیقت بلوغ رفتار و رشد فکری را یاد گرفتم.

جسارتی که در این برنامه وجود داشت و نگاه و بیان متفاوتی که نسبت به دین داشتید، صدای کسی را درنیاورد؟ خود صدا و سیما مخالفتی نداشت؟

در طول دوران کاری من حتی از زمان تهران بیست، دوستان حراست گاهی من را احضار می کردند، ولی واقعا قبلا هم این را گفته ام؛ روی آنتن هم به صورت سربسته گفته ام، با نهایت احترام ممکن با من حرف زده اند و با استدلال تذکراتی به من داده اند که مثلا روی این جور جمله ها یا نگاه خودت فکر کن، منتها فضای اجباری یا پلیسی نبوده و من احساس نکرده ام. برای اینکه در همان جلسات، بیشتر از یک ساعت با آنها صحبت کردم و آنقدر صحبت می کردم که در نهایت خودشان می گفتند، خیلی خب لزومی ندارد این حرف ها را همه جا بگویی! درحقیقت در یک فضای احترام و فهم متقابل همیشه یا گاهی این تذکرات را به من می دادند.

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


چقدر رویه شما را تغییر می داده؟

گاهی که فکر می کردم، این تذکرات یک مقدار پلیسی است یک هفته ای مماشات می کردم، ولی بعد از آن...

یعنی می ترسیدید؟

ترس نه! ولی احترام می گذاشتم و سعی می کردم لجبازی نکنم. مثلا دوستی که از آقای رادان آن طور سوال می کرد، به او هم گفتم آمده بوی همین یک سوال را بپرسی و بروی یا آمده بودی کارکنی؟ ما تا یک حدی اجازه داریم برای کارکردن و ماندن مماشات کنیم، برای اینکه علی بن ابیطالب هم که باشی پشت سر خلیفه ای که خودت قبولش نداری هم اجازه داری اقتدا کنی و نماز بخوانی، ما که نه علی هستی�� و نه مقام او را داریم و نه دردهای ما به آن اندازه فرسایشی است و مسائل ما به اندازه آن دوران ضالمانه است؛ خوب است آدم همواره چراغ منطق و علم و ادبش روش باشد و زیر نور این دو سه چراغ حرکت کند.

از این گفتید که فشارهایی بوده اما از حمایت ها نگفتید. هیچ بازخوردی گرفتید که مثلا نهادهای مهم مذهبی شما را حمایت کنند؟

در همان برنامه این شب ها که در ماه رمضان پخش می شد، یادم هست مثلا سه شنبه عید فطر بود، خود آقای برازش پرسیده بودند برنامه چهارشنبه شما کو؟ و درحقیقت بازخوردهایی که در پیامک ها آمده بود، اولین عنصر استمرار برنامه بود و شد و بعد هم مهمان هایی که هرکدام می آمدند و بازخوردهایی درباره برنامه یا روی آنتن یا پشت صحنه اظهار می کردند.

چون مدیرگروه هم گاهی سر ضبط برنامه می آمد، حتی خود آقای برازش هم یکی دو بار زنگ زده بود و یک بار هم آمد. مدیرگروه می گفت آقای برازش زنگ نمی زند، ولی یک بار یادم است که معاون وقت سیما آقای میرباقری مهمان برنامه بود، بعد از آن برنامه، آقای برازش حمایت خاصی از برنامه کرد. یعنی گفته بود تا فلانی هست هر بحثی را خواستید بروید و هر مهمانی خواستید بیاورید.

یک سری از این روحانیون غیر از برنامه شما در هیچ برنامه دیگری نبودند و در بلک لیست بودند یک سری هم بعد از برنامه شما در بلک لیست می رفتند.

یک سری هم بعد از برنامه ما شناخته شدند و در وایت لیست قرار گرفتند.

بازتاب برنامه حاج آقا طباطبایی چه بود؟ همان برنامه ای که حاج آقا زیر گریه زدند و درباره جامعه دینی کشور حرف زدند و از شرایط جامعه ابراز تاسف کردند، خود شما شوکه نشدید؟

چرا. چون من قبل از برنامه به ایشان گفته بودم راجع به این موضوع هم صحبت می کنید؟ گفته بود نه! ولی وسط برنامه دیدم گفت و من هم آمادگی نداشتم و ماندم که چه کنم که روی آنتن هم گفتم من این سوال را نپرسیدم ولی خب... بعد هم همان بخش کلیپ شد و این طرف و آن طرف پخش شد؛ البته این را می دانم که غالبا همیشه مدیران شبکه ضربه گیری های زیادی می کردند، از همان تهران بیست هم همین طور بود. تهیه کننده آن سعید نیکبخت بود. من موبایل نداشتم و تماس ها با من گرفته نمی شد، ولی می دانم آقای نیکبخت از صد تماسی که با او گرفته می شد، یکی را به من می گفت. لااقل به این دلیل که من روی آنتن می بردم، جرات نمی کردند به من بگویند.

بازخورد مثبت چطور؟

می دانم شورای فرهنگ عمومی کشور مکاتبه ای با سازمان داشته و درباره این برنامه نظر مثبت داده.

بالاتر از آن؟

اگر منظورتان رهبر است، من برای بیماری ایشان به ملاقات شان رفتم. فقط ایشان من را نمی شناخت.

یعنی برنامه را ندیده بودند؟

نه اصلا من را نمی شناخت. ولی همه من را می شناختند. البته من هم انتظار ندارم برنامه ساعت یک شب را ایشان ببینند. در آن زمان هم تاییدی ندیدم و به این چیزها هم فکر نمی کردم.

بیرون چطور؟ مثلا آقای علم الهدی یا سید احمد خاتمی؟

آقای خاتمی خیر، ولی آقای علم الهدی من را می شناسند. آقای مهدوی کنی در همان سری اول پانزدهم ماه رمضان یعنی بعد از پخش پانزده برنامه، به من تذکر دادند که حواست باشد بعضی از این سوال ها که می گویید دین مردم را به هم می زند، ایشان دید خوبی به من دادند که گاهی ممکن است بعضی سوال ها تبانی شده برای ایجاد یا القای یک فکر یا تخریب دین یا عقیده، روی میز تو یا پیام گیر برنامه بیاید.

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


ایشان اعتراضی نداشتند که چیزی که به عنوان مبلغ آموزش دید با چیزی که در برنامه تبلیغ می کنی...

نه ایشان به نظرم خوشحال هم بودند.

فکر می کنی برنامه اول شما در شب های قدر گل کرد؟

در آن برنامه آقای ناصر مهدوی آمدند و راجع به عرفان بحث هایی مطرح شد. منتها آقای مهدوی یکی دوجا تذکر بازدارنده هم به من دادند که برایم جالب بود که برنامه من را می بینند؛ به من گفتند نمی خواهد به کسی درجه اجتهاد بدهی! مثل اینکه در معرفی بعضی ها من اغراق کرده بودم. یک جا هم به من گفتند آن سوال که پرسیدی برای این است که دین را نشناخته ای که من گفتم چقدر از شما خواهش کنم شما بیایید و به من دین را بگویید و خیلی هم دوست داشتم تعریف دین را از شما بشنوم.

به هرحال مدیران سیما روی تداوم برنامه با وجود عصیان گری ها و ننری های من و آزارهایی که داشتم، نظر دادند. خیلی خوب بود چون تلویزیون خانه خاله شان نیست که بخواهند به راحتی این را به من بدهند، آن هم آنتن شبک یک تلویزیون ملی کشور. البته توقع من بیشتر از این است و معتقدم همین که به صورت گم من را روی آنتن جا می دهند، گاهی هستم، گاهی نیستم؛ وقتی هستم آخر شب بدون تیزر، تبلیغ یا زیرنویس و حتی وقتی نیستم، نمی نویسند برنامه پخش نمی شود و وقتی هستم نمی نویسند برنامه پخش می شود، اینها نوعی دست به تنظیم یا تعدیل من است؛

ولی همان قدر هم که من را راه می دهند، کافی است، شاید اگر من رئیس بودم این درستکار را راه نمی دادم.

نگاه حرفه ای به این ماجرا این است که وقتی یک علی درستکار هست و برنامه اش این فیدبک را می دهد، این چیزها که می گویید کمترین توقع است.

ما در طول دوران دیده ایم که تلویزیون به این عناصری که شما گفتید، می تواند توجه نکند. یعنی وقتی تشخیص می دهد مصالحش ایجاب نمی کند، به راحتی فرد را کنار می گذارد. اینکه شما می گویید از نگاه حرفه ای درست است، ولی از نگاه تلویزیون سیاسی و تلویزیون ما به عنوان بلندگوی نظام و خصوصا شبکه یک، می توانند درستکار که سهل است بابای او را هم پخش نکنند.

به نظر شما اینکه مجری های دیگر خودشان نیستند و آن چیزی هستند که صدا و سیما یا برنامه ساز از آنها می خواهد، این باعث می شود درستکار راحت تر به چشم بیاید یا کار شما سخت می شود و ترجیح می دادید بقیه هم همین طور باشند تا شما دو قدم جلوتر بروید؟

از نظر حس خیلی خاکی و مادی و جوانی یا خامی یا حتی خاله زنکی این است که آره من الان تکتاز این میدان هستم و این شیرین است، مخصوصا برای من که شهرت دوست بودم؛ الان شاید از این منظر تک ستاره باشم، ولی راستش را بخواهید هیچ وقت به این موضوع فکر نکردم و دوست هم ندارم، چون یک حس کودکانه ناپسند است و اینکه کار من را سخت می کند منظور شما چیست؟

آیا بوده اند کسانی که به عنوان مهمان پیشنهاد بدهید و رد کنند؟

الان دیگر بلد شده ایم؛ اما بله مهمان هایی داشته ایم که خیلی آرزو داریم که باشند و نشده.

بردن اسم شان هم خط قرمز است؟

باید بپرسید چطور مهمان هایی را دوست داشتید در برنامه حاضر باشند و تا به حال نشده؟ من دوست دارم آقای سید محسن فاطمی بیش از این باشند؛ آقای دکتر ناصر مهدوی، دلشاد تهرانی ،جاویدان، خویی، اسدی گرمارودی و مانند اینها را خیلی دوست داشتم که فراوان بتوانیم خدمت شان باشیم، اما بعضی ها اصلا نشده و بعضی ها هم با محدودیت هایی از نظر نوبت حضور می شود که باشند. اگرچه خودم معتقدم که دین ما می گوید باید همه صداها شنیده شوند.

آقای مقدم فر را شما دعوت کردید یا خودشان دعوت کردند؟ در آن برنامه می توانستند آنتن را بگیرند ولی گذاشتند ادامه بدهید.

استثنائا در طول سال 93 آقای مقدم فر و یک عزیز دیگر به دنبال پیشنهاد یکی از مدیران به برنامه آمدند. البته نه به اجبار و دستور و خود مدیر عزیز هم تاکید کرد که پیشنهاد است، خیلی هم از آنها تعریف کرد و برای من اعتماد ایجاد کرد و هردوی آن عزیزان در چهار برنامه ای که آمدند مصاحبه ها نامناسب از کار درآمد.

از شما دلخور شدند؟

بله همه با هم از هم دلخور شدیم.

صحنه ای که سوال ها را پرسیدید انگار یک لحظه این سوال به ذهن تان آمد.

من گذاشتم ایشان حرف های شان را بزنند، منتها در آن برنامه هر چی صبر کردم، دیدم حرف جدیدی نیست. البته در برنامه اول خوب شروع کردند و نکات خوبی گفتند که به اصطلاح ارتباط و معاشرت در کانتکست دین چه معنایی دارد و در کانتکست غرب چه معنا و مفهومی دارد.

گفتم خیلی جالب است، بگویید بعد دیدیم به در و دیوار زد و القاب و الفاظ و نسبت های ناپسند و بعد صبر کردم ببینم به کجا می رسد، بعد کلی گویی هایی شد که طلاق ها، تنش ها، چالش ها و مثلا آمار آنها در فلان سال اینقدر بوده و آمار ما اینقدر! این صحبت ها برای انجمن مدرسه و هیات ها خوب است، ولی پشت تلویزیون در یک برنامه ای که من هستم از این خبرها نیست. چون من خیلی بهتر از اینها بلدم از این حرف ها بزنم.

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


در همان برنامه گفتید به نظر می رسد غربی ها از زندگی شان بیشتر از ما راضی اند؟

بله و فقط یک بار این طور پاسخ دادم. چون کسی که بر موضعش اصرار می کند، دیگر نباید با او برخورد کرد. ایشان آمده بود که این حرف ها را بگوید؛ کسی هست کهیک سانتی متر یا یک میلی متر با تو می آید یا این سوال و کامنت تو او را وادار به یک تامل و تجدیدنظر می کند و در بحث می فهمی فضا از یک منطقی برخوردار هست، ولی وقتی بنا بر این هست که اصرار شود...

یک کاری هم در گیرودار همان برنامه ها انجام شد که بحث پارازیت ها و... راه افتاد.

بله. در آن برنامه بحث شنود مطرح شد. البته بدون ذکر این کلمه! در بحث تکنولوژی مخابرات و اینکه در هر مکالمه ای یک فرکانس متفاوت ایجاد می شود برای اینکه تو و تو بتوانید با هم حرف بزنید، من سوال کردم سوار این فرکانس شخص دیگری هم می تواند بشود، با مکثی گفت، بله! و من با من و من گفتم یعنی می شود... گفت بله! همان جا رویم را برگرداندم و گفتم من مخلص همه بچه های امنیت هم هستم، گاهی اینها لازمه امنیت است، منتها خواسته همه مردم این است که این مسائل در چارچوب اخلاق و با رعایت اصول اخلاقی باشد.

شما همه تاک شوهای روز دنیا را می دیدید یا وایبر دارید و به عنوان یک فکت می گویید که مثلا از اپرا پیروی کردید ولی مثلا عادل فردوسی پور زیاد برنامه ندیده و حتی وایبر هم ندارد.

من آن زمان می دیدم ولی الان ماهواره ندارم، منتها نمی خواهم به دانش آن زمان محدود باشم. البته خوب است که انسان خودش صاحب سبک باشد و من آن جهد را دارم و از طریق وب سایت ها روی رسانه های زبان اصلی مطالعه می کنم. الان به نظرم می رسد بعضی از این برنامه ها اگر توهم هم هست من یقین دارم که اینها از این شب ها تاثیر پذیرفتند و دانستند که چطور باید بحث دینی داشته باشند. یک نکته دیگر درباره این شب ها و به خصوص سری اول آن بگویم. عنصر کارگردانی عنصری است که در موفقیت برنامه نمی توان از آن گذشت.

در سری اول ما بهره مند از سرپنجه های هنرمند علیرضا فرهجود بودیم که در سوئیچ کردن و نمایش کنش و واکنش مجری و مهمان با ��قت هوشمندانه و آگاهی بالایی عمل می کرد و کوچکترین وی اکشن ها را می گرفت و از آن نمی گذشت. آن هم در شت های حساب شده. اینها باعث شد همان سری اول، برنامه دیده شد و به چشم نشست.

دکور هم خوب بود

بله حتی فونت لوگو که ما آن را نپیچاندیم و فونت ساده ای بود و موسیقی که به سفارش توسط آقای خزایی فر ساخته شد و محبت فوق العاده و خاصی که در گروه هست در تماشاگرپسندی آن موثر بود. ولی من می خواهم روی کارگردانی تلویزیونی تاکید کنم که سال هاست از آن محروم هستیم و حیف که نیست. به عنوان کسی که در سال های 76 لری کینگ را می دیدم، قاطعانه می گویم که سی ان ان از کارگردانی آقای فرهجود در تاک شوهایش تاثیر پذیرفت.

ادعای بزرگی است

بله ولی چرا ما فکر کنیم کوچک هستیم؟ آقای سریع القلم در کتاب عقلانیت نوشته ما از نظر حرف و در مقام گفتار آن قدر جلو هستیم که خیلی از کشورهای غربی از حرف های ما ایده می گیرند، منتها در عمل... آنها تمام برنامه های ما را می بینند و از ما هم ایده می گیرند.

ولی راجع به لری کینگ؟

این قدر او را بزرگ نبینید. من از آن سال ها برنامه اینها را می دیدم؛ VOA، BBC اینها آنقدر که ما فکر می کنیم قوی نیستند. در کنفرانس سران اکیپ های بین الملی اینجا بودند، خیلی رباتیک کار می کردند. یک کَمِرامن فقط کمرامن است، تا مهندس صدا نباشد نمی تواند کار کند. بچه های ما اینجا هرکدام چند کار انجام می دهند.

مجری که حرف هایش را با کسی هماهنگ نمی کند!


تلویزیون برنامه خاصی ندارد که پیگیری کنم

تغییرات صدا و سیما و آمدن آقای سرافراز را چطور می بینید؟ کار شما سخت تر می شود یا آسان تر؟

راستش نمی دانم.من چون خودم را سازمانی صدا و سیما نمی دانم و به این دلیل واقعا اشراف سازمانی ندارم و خط و ربط ها را نمی شناسم. بیست سال است در صدا و سیما کار می کنم، ولی واقعا افراد را نمی شناسم و با مدیران اختلاط و نشست و برخاست نداشته ام و خیلی از جلسات حتی جلسات عمومی هم نرفته ام و نمی روم. اما مشاهدات خودم از دور، طی این سال ها بدون اینکه تاثیری از کسی پذیرفته باشم یا چیزی شنیده باشم، این است که آقای سرافراز به قرینه دو شبکه العالم و پرس تی وی که داشتند حداقل به نظام و استراتژی و دکترین نظام اعتماد دارد.

آقای ضرغامی هم همین طور بود، انقلاب و نظام را دوست داشت، یعنی تئوری جمهوری اسلامی ایران و تئوری حاکم جاری و حاکمیت را دوست داشت و حتی نگاه های بنیادی اصول گرایی را پسندیده بود، ولی در تنظیم دانسیته و غلظت رفتار رسانه ای روی رسانه شاید بعضی جاها ناخواسته یا خواسته دچار افراط و تفریط می شد.

راستی آخرش نگفتید، خودتان هم تلویزیون می بینید یا نه؟

راستش را بخواهی به طور اتفاقی و غیراختیاری در مجاورتش قرار می گیرم و باید ببینم. چون بچه ها و خانواده در حال دیدن تلویزیون هستند و من هم که نشسته ام آن را می بینم. ولی کلا وقت که نمی شود، خیلی هم برنامه خاصی را ندیده ام که بخواهم پیگیری کنم.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه