بهرام رادان چگونه ستاره شد و ستاره ماند؟

روزنامه هفت صبح - آرش خوشخو: رادان 15 سال است در سینمای ایران حضور دارد. سبک بازی اش به جریان اصلی بازیگری در سینمای ایران مربوط نیست. سرد است و درونگرا. سردی و خونسردی چهره اش اما فرصتی است برای نوع دیگری از بازی. برای استفاده از فرصت هایی که آن گروه تماشاگرپسند بازیگران مرد از آن محروم هستند. برای نمایش ناگهانی طنز، کینه و یا خشمی ناگهانی.

او در این دسته بندی همتایانی مثل محمدرضا فروتن و پیمان معادی دارد و البته علی مصفا. در این دوره طولانی حضور 15 ساله، او به عنوان جوان اول سینمای ایران باقی مانده است. در اوج جوانی و در حالی که همه فکر می کردند او شکار تم و تمام سینمای تجاری است آگاهانه تغییر مسیر ظریفی داد و توانست تا امروز اعتبار دوگانه خود به عنوان بازیگر محبوب و بازیگر نخبه را حفظ کند.

او در چندین فیلم پرفروش سینمای ایران ظاهر شده است. یکی از مشهورترین شمایل های تاریخ سینمای ایران چهره او را بر کالبد خود دارد (علی سنتوری). در همین دو سه سال گذشته در فیلم هایی مثل پل چوبی، آتش بس 2 و یا عصر یخبندان ظاهر شده و نشان داده که هنوز بازیگر معتبر این سینماست.

گفتگو با بهرام رادان درباره «سنتوری» و ستاره شدن


او پس از بازی در 31 فیلم و برنده شدن دو سیمرغ بلورین، تازه وارد سی و هفتمین سال زندگی اش شده است. در این سینما او از اوج جوانی تا سنین پختگی را طی کرده و با دقت و پشتکار از نزول جایگاه سینمایی اش جلوگیری کرده. تقریبا هرگز در جنجال های سینمایی وارد نشده است. او به شکل آگاهانه ای جایگاه خود به عنوان یک بازیگر محبوب سینما را می شناسد و با استفاده از تمهیدات رایج در فرهنگ غرب (که عموما در اینجا مورد توجه قرار نمی گیرند) در حفظ چهره و اعتبار خود تلاش کرده است...

او می گوید که ستاره بودن یک حرفه تمام وقت است. دیدگاهی که در هالیوود یا دنیای موسیقی پاپ طرفداران بسیاری دارد و در اینجا در ایران ممکن است هضمش کمی سخت باشد. همین وسواس و دقت او در نمایش چهره ای پاکیزه و پالوده از خود به عنوان یک بازیگر و یک ستاره و آن چیزی کهط رفدارانش انتظار دارند، آن هم در مدتی چنین طولانی؛ دستمایه گپ و گفت من با او شد. ماحصل این مصاحبه را شایددوست داشته باشید یا نه اما هر چه هست نشان می دهد که شمایل رادان به شکل طبیعی حاصل نوع زندگی انتخابی اوست.

برای شروع باید بگویم نکته مورد نظر من برای این مصاحبه چیست. برای من جالب است که در فضای مجازی و رسانه ها و افکار عمومی خیلی جدی حواشی و نیازهای ماجرای استاربودن را پیگیری می کنید، یعنی عکاسی کردن، لباس پوشیدن، در مراسمی حاضر شدن یا نشدن، حتی در پوشش تصویری و مصاحبه هایی که در سفرهای تان انجام می دهید. این چیزی است که در سنت سینمای ما چندان رعایت نمی شود. یعنی اغلب افرادی که ستاره می شوند، خیلی کدخدامنشانه و سنتی با ماجرا برخورد می کنند. احساس می کنم استار بودن را به عنوان یک حرفه تمام وقت در نظر می گیرید.

- اول باید بگویم که من خودم یک طرفدار حرفه ای ام. از بچگی یک طرفدار بودم و اصول و مبانی طرفدار بودن ر�� یاد گرفتم. حتی زمانی که نه ماهواره بود و نه اینترنت، اخبار استارهای مورد علاقه ام را دنبال می کردم. چه یک استار ورزشی باشد، مثل «بوریس بیکر» تنیس باز یا مایکل جوردن بسکتبالیست یا مثلا یادم هست که در جام جهانی سال 90 عاشق «کانی گیا» بودم. در عالم هنر هم آن موقع ها طرفدار «کرت کوبین» بودم یا در سینما ول کیلمر و برد پیت و جانی دپ را ستایش می کردم.

منظورم از «طرفدار» دنباله روی شخص سلبریتی و نحوه زندگی شخصی اوست نه لزوما حرفه او... به نظرم سلبریتی اصولا در دنیای بیرون از کشور ما کم کم دارد به یک حرفه واقعی و تمام وقت تبدیل می شود. هر کسی می تواندس لبریتی باشد. شما ممکن است یک جراح سلبریتی باشید یا یک آرایشگر و آشپز سلبریتی و یا حتی یک بلاگر سلبریتی.

گفتگو با بهرام رادان درباره «سنتوری» و ستاره شدن


یا یک داور سلبریتی.

- دقیقا. مثل پیرلوییجی کولینا. و اینها یک فرمی به شما می دهند. حالا آنها چطور یاد گرفتند؟ خب آنها کسانی را به نام منیجر (Manager) و ایجنت (Agent) و پابلیسیست (Publicist) کنار خود دارند، یعنی مثلث منیجر - ایجنت - پابلیسیست همیشه کنارشان بوده و هست اما ما در ایران از چنین الگویی بی بهره بودیم. من شاید جزو اولین کسانی بودم که در ایران سعی کردم مدلی از این الگو را پیاده کنم و خدا را شکر بعد از 15 سال تا اینجا به سلامت آمده ام. البته برای من، همه کارهای مثلث فوق را یک نفر انجام می دهد و آن یک نفر هم جهان بینی خاص خود را دارد.

پس در نهایت دوباره بار برمی گردد روی دوش خود آرتیست که باز شورع کند به تحقیق کردن و به روز بودن. مطالعه کند درباره استارهایی که با قدرت به راه خود ادامه می دهند و آنهایی که از رده خارج شدند و استارهای جدیدی را که تازه گل کرده اند و طرفداران بعضا نوجوان دارند. اساسا یک ستاره باید در بعد کلان «استارسیستم» (Star System) را بشناسد. نگاه کند و ببیند جوان های 10 سال پیش دنبال چه چیزهایی بودند و جوان های امروز دنبال چه هستند... غالب کسانی که «طرفدار» ستارگان عالم هنر هستند، رده سنی 18 تا 35 سال هستند.

قبل از 18 سالگی «طرفدار بودن» هنوز قالب مشخص خود را نیافته و توأم با دانش و آگاهی نیست، لذا بیشتر طرفداری ها در سن نوجوانی تا منطقی، بعد از 35 سالگی هم دیگر مشغله زندگی به نحوی زیاد می شود که فرصت پیگیری اخبار و حواشی ستاره را از طرفدار سلب می کند. پس یک ستاره باید بیشتر تمرکز و حساسیت خود را به علایق رده سنی 18 تا 35 ساله ها معطوف کند...

البته این اصول یادگرفتنی و یاددادنی نیست. مثل این می ماند که از راننده ماهری بپرسید «آیا در هنگام رانندگی، مدام با خود مرور می کنی که چه موقع باید بزنی دنده دو و بعد دنده سه؟! و آیا گوش دادن به موسیقی و رادیو حواس تو را از رانندگی کردن پرت می کند؟ و ... در حالی که به عنوان یک راننده ماهر هیچ کدام از موارد فوق جزو دغدغه های رانندگی روزانه محسوب نمی شود. در دنیای یک ستاره هم این طرز رفتار جزوی از روزمره انسان می شود.

از طرفی ما از محیط پیرامون خود ایده می گیریم، بخصوص با رشد و گسترش شبکه های اجتماعی و ارتباطات، پیدا کردن پارامترها و المان های مورد علاقه و تطبیق آن با توانایی های فیزیکی مان و عرف جامعه ای که در آن زندگی می کنیم، مسیر هموارتری را در جهت رسیدن به بازار هدف یک هنرمند/ ستاره قرار داده است که این مهم بی شک مرهون پیشرفت تکنولوژی و مدرنیته است.

ما دهه پنجاهی ها نسل عجیبی هستیم؛ هم جنگ را دیده ایم و هم نجنگیده ایم. انقلاب را دیده ایم اما انقلاب نکرده ایم. در یک برهه زمانی عجیبی چون انقلاب به دنیا آمده ایم. در کنار تکنولوژی و با هم رشد کردیم، از بچگی و با آتاری و کومودور 64 بزرگ شدیم و رسیدیم به دنیای تبلت و گوشی های هوشمند؛ برعکس بچه های الان که در مهد تکنولوژی به دنیا می آیند. ما مثل بچه های دهه هفتاد و هشتاد در گرفتن حق مان بی پروا نیستیم ولی یاد گرفته ایم چگونه و با چه ابزاری به هدف مان برسیم. احوالاتی که بر نسل ما گذشته با هیچ نسل دیگری قابل قیاس نیست.

گفتگو با بهرام رادان درباره «سنتوری» و ستاره شدن


پس از داخل ایده نگرفته ای؟

- تا به حال این اتفاق نیفتاده ولی چرا که نه؟ خیلی از بچه های داخل ایرانت هم هستند که خوب کار می کنند، بعضی وقت ها عکسی را می بینم یا خبری را می خوانم در ای یا وب سایتی و خوشحال می شوم که دوست یا همکار ستاره ام چقدر حرفه ای و درست کار می کند. البته ایده گرفتن، لزوما کپی برداری نیست. مثل حرف تارانتینو است که می گوید «همه فیلم های من ایده هایی است که قبلا ساخته شده ولی آن را به شکلی مال خود می کنم که خود مؤلف آن می شوم». در نهایت می خواهم بگویم ستاره بودن از هنرپیشه بودن و خواننده بودن و فوتبالیست بودن جداست. ستاره بودن خودش یک شغل 24 ساعته و هفت روز در هفته است.

شما وقتی هنرپ یشه هستید، الان سر یک سریال هستید، فردا می گویید یک فیلم سینمایی به من پیشنهاد شده، می خواهم آن را کار کنم یا نمایشی روی صحنه دارم اما وقتی یک ستاره هستید، تصمیم می گیرید یک سال کار نکنید. یعنی من یک سال نباید باشم یا مدت ها از حضور در مجامع و محافل عمومی خودداری می کنید و ناگهان احساس می کنید موقعش رسیده و در جایی که «درست» است ظاهر می شوید.

البته این فرمول ها همیشه هم به مقصد نمی رسند. خیلی مواقع هست که محاسبات درست از آب درنمی آیند چون به هر حال اینها یکسری پیش بینی است و پیش بینی ها نیز براساس دانش و اطلاعاتی است که در لحظه کسب می شود، در حالی که در نهایت همیشه هم بی اشکال نیست.

در ایران هر چیزی را می گویند اولش خوب است و به مرور خراب خواهد شد؛ از اتومبیلی که تولید می شود تا رستورانی که باز می شود، پس از روزهای اول افت می کند. در دنیای ستاره ها هم این داستان را داریم. وقتی کسی ستاره می شود، بعد همه منتظر افت او هستند. معمولا هم حدس شان درست است. در مورد «بهرام رادان» این اتفاق نیفتاد.

هر سال هم می گویند بهرام افتاد اما تو نمی افتی. توانسته این این پروژه را خلاف قاعده سینمای ایران حفظش کنی. نمی خواهم بگویم الان به اوج رسیده ای ولی آن سیر صعودی را در سال های متمادی داشته ای... توی صحبت هایت برایم جالب بود که دیدگاه تو، یک دیدگاه جهانی است. می خواهم از دیداه ایرانی ات هم بگویی. وقتی که بچه بودی، استار ایرانی نداشتی که طرفدارش باشی؟

- نه، نداشتم. دلیل اول اینکه وقتی شما در یک محیط زندگی می کنید ناخودآگاه از پیرامون خود تاثیر می گیرید. برادر من یک راک باز عجیب و غریب بود که از علایق او به من هم ارث رسید. از طرف دیگر اینکه استار ایرانی برای خودم نداشتم، به خاطر فقر ستاره در آن موقع هم بود. ما در دهه شصت فقر ستاره داشتیم. من عکس های آقای جمشید هاشم پور را روی در و دیوارهای شهر یادم هست اا به عنوان یک بچه 12-10 ساله، جمشید هاشم پور عزیز و دوست داشتنی با اینکه هنرپیشه فوق العاده ای بود اما نمی توانست ایده آلم باشد، چون...

گفتگو با بهرام رادان درباره «سنتوری» و ستاره شدن


زیادی بومی و محلی بود؟

- نه، نکته اینجاست که من نه آدم بادی بیلدینگی بودم، نه رزمی کار و آقای هاشم پور نازنین، ستاره بی چون و چرای جوانانی بود که تشنه فیلم های اکشن بودند و سلیقه من طور دیگری بود.

الان ما به عنوان نسلی که آمدیم، با همه نقاط ضعف و قوت مان، می خواهیم کاری کنیم که خودمان باشیم یا دست کم شبیه کسی نباشیم تا رنگ ها و طیف های گوناگونی را به مخاطبان خود ارائه دهیم و این مهم را فراموش نکنید که با گسترش حیرت انگیز ارتباطات و دسترسی آسان و بی واسطه به اطلاعات دنیای سرگرمی (Entertainment World) راه ما برای فتح دل مخاطب، نسبت به پیشکسوتان مان (با نهایت احترام به جایگاه و زحمات ایشان) صدها بار سخت تر است.

از هر نقطه ای که می بینیم داریم به سمت اشتباهی می رویم، فوری مسیر را تغییر می دهیم و برمی گردیم به جاده ای که باید باشیم، و این بازخورد را از آینه نگاه مردم می گیریم. به عنوان ستاره حالا وظیفه مان این است که در عین رقابت با ستارگان بین المللی برای به دست آوردن دل طرفدارانمان، ستاره ملی بمانیم، چرا که ما ریشه در این خاک داریم و بخشی از خاطرات دیداری و شنیداری مردم این سرزمین هستیم.

موسیقی سنتی چطور؟ هیچ گرایشی به این نوع موسیقی نداشتی؟

- نه، علاقه ام نبود، هنوز هم نیست. آهنگ های سنتی را تک و توک می توانم نام ببرم یا به خاطر بیاورم که محبوبم باشند، شاید چون به این دلیل که اصولا موزیک و فیلم توأم با غم را دوست ندارم. اگر موسیقی سنتی مان را خوب گوش کنیم، می بینید که یک غمی دارد. این غم به شدت من را آزار می دهد.

کلا از آرایه های زندگی سنتی ما هیچ چیز توجه ات را جلب نمی کند؟ گویا شما خیلی مدرن هستید.

- من انسان نوستالژیکی نیستم. از نوستالژی خوشم نمی آید. با اینکه بگوییم آن زمان های قدیم خیلی بهتر بود و خوش می گذشت و امروز روزگار بدی است، مخالفم. بدبینی به حال و آینده، انرژی و نشاط زندگی را در انسان می کشد.

در سخت ترین شرایط باز هم امید به فردای بهتر زمینه ساز رشد فکری و فیزیکی است. من زندگی در زمان حال و رو به آینده را دوست دارم. هر چیزی را که متعلق به گذشته است، در حد یک آلبوم خاطرات است نه بیشتر. افسوس گذشته های از دست رفته، تنها فرصت و لذت زندگی امروز و برنامه ریزی برای فردای بهتر را از ما دریغ می کند.

گفتگو با بهرام رادان درباره «سنتوری» و ستاره شدن


شهرهای ایران را گشته ای؟

- شاید نیمی از ایران را دیده ام اما مثلا استان سیستان را ندیده ام. خراسان جنوبی و شمالی، گلستان، آذربایجان شرقی و اردبیل، همینطور چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد را ندیده ام اما تقریبا بقیه جاهای ایران زیبا را دیده ام.

هیچ کدام از این مناطق نبودند که احساس کنی زندگی در این بخش یا منطقه برایت جذاب است؟

- نمی دانم! شاید چون درباره اش فکر نکردم. به هر صورت من بچه کلان شهرم. بچه ترافیکم. من عاشق شهر شلوغم! اگر بپرسید دوست داری روبروی پنجره ای که می نشینی چه منظره ای باشد؟ می گویم دوست دارم از پنجره اتاقم ترافیک را ببینم چون به من حس زندگی می دهد. حس حرکت. جمعه ها را دوست ندارم، چمعه ها حس دل مردگی به من دست می دهد. وقتی روزهای تعطیل خیابان ها را می بینم که خلوت است، احساس می کنم گرد مرده پاشیده اند یا شاید زامبی ها حمله کرده اند؛ خلاصه آدم زندگی کردن در محیط های خلوت نی��تم.

دوست داری شهری باشی! برج و اتوبان و ... حتما فیلم های مایکل مان را دیده ای. او عاشق شهر است. چنان از برج ها فیلمبرداری می کند و از اتومبیل ها و بزرگراه ها که می فهمید دیوانه شهر است. با عشق و علاقه راجع به شهرها فیلم می سازد. یک فیلم دارد به نام «Collateral» - وثیقه - که تصاویری از برج های لس آنجلس گرفته، با عشق گرفته است. یک لذتی از اتوبان می برد.

در خود آمریکا هم می گویند او دیوانه شهر است. آمریکایی ها یک سنت دارند که می گویند «طبیعت بهتر است». در فیلم هایشان بازگشت به طبیعت از سنت های قدیم شان است. خلی مورد ستایش است ولی مایکل مان دیوانه است؛ می گوید فقط اتوبان، شهر و تونل.

- ببین، من طرح هایی برای فیلم ساختن در آینده نزدیک دارم و به جرأت می گویم هر آن چیزی را که به عنوان طرح نوشته ام در شلوغی و ازدحام می گذرد. یعنی هر آنچه تصور کرده ام در کلان شهرهاست. تهران، استانبول، تورنتو، لندن، باکو، نیویورک؛ این شهرها حس زندگی می دهند، پویا هستند و خواب ندارند. شاید بخشی از این روحیه هم مربوط به سن شناسنامه ام باشد. یعنی شاید اگر 20-15 سال دیگر روبروی هم گفتگو کنیم من یک آدم دیگر شده باشم؛ یک ویلا در طبیعت گرفته باشم و به دور از هیاهو آنجا زندگی ام را بکنم اما هنوز وقت رولزرویس سواری نیست. دوست دارم در سن خودم باشم.

گفتگو با بهرام رادان درباره «سنتوری» و ستاره شدن


خب حالا این بهرام مدرن و به روز و شهری، محبوب ترین نقشی که بازی کرده، یک هنرمند سنتی سنتی است. این اتفاق چطور افتاده است؟ چطور ممکن است در نقشی که آنقدر با خودت فاصله دارد، تا این حد محبوب بشوی؟

- آن که خاصیت Act است. هر چقدر نقش از کاراکتر شخصی بازیگر دورتر باشد، بازی در آن جذاب تر می شود و این چالش جزو نکات برجسته انتخاب آن نقش است.

از طرف دیگر، قسمت دیگری از آن موفقیت، مرهون آن کارگردان بزرگ و سرحال آن موقع اش بود. مرهون حضور بازیگر نقش مقابلم بود که خالصانه در پدید آوردن آن فضا کمکم کرد، مرهون صدای مسحور کننده خواننده و دست های جادویی نوازنده بود. یک تیم به من کمک کرد تا سنتوری خلق شود و من تا ابد قدردان همه آنها هستم. به قول واروژ کریم مسیحی: «فیلم مثل یک مینیاتور می ماند. تکه تکه هایش در کنار هم و در جای درست خود قرار می گیرند و فکر وحدی آن قطعات ریز و درشت را هدایت می کند تا اثر نهایی خلق شود.»

ببین یک نکته ای هست در آن فیلم (سنتوری) که ما با تصویر واقعی همه چیز سر و کار داشتیم. اصل جنس بود. من نقدی روی فیلم «ماهی و گریه» نوشتم. می دانی چه چیزی در فیلم «ماهی و گربه» برای من مهم بود؟ اینکه جوان های طبقه تحصیلکرده همانطور در فیلم با هم صحبت می کنند که واقعا در زندگی عادی صحبت می کنند. در «ماهی و گربه» واقعی صحبت می کردند، بدون مبالغه.

مثل جوان های واقعی این شهر. به قالب آن کاریکاتور ترسیم شده از آنها در سینمای ایران فرو نرفتند. به همین دلیل همه می گفتند اینها چقدر بد بازی می کنند! ممکن بود بد بازی بکنند اما مسئله این بود که با آنچه ما در سینما می دیدیم، فرق داشتند...

می خواهم بگویم مثلا صحنه مهمانی «سنتوری»، اصل جنس بود. خود هنرمند اصل جنس بود. تو که مدرن و به روز هستی - و من حدس می زدم که اینگونه باشی و حالا دیگاهم در مورد تو تایید شد - چنین فیلمی در موردش پیدا نمی کنی که همه چیز در آن واقعی باشد.

- مخاطب اصلی فیلم هایی مثل سنتوری و گربه و ماهی، طبقه جوان جامعه اند و این طبقه جوان مدام در حال تغییر است و به شدت غیرقابل پیش بینی. حتی حال تماشاگر هم در موقع پخش فیلم در موفقیت و ارتباطش با اثر، تعیین کننده است مثل اتفاقات گاهی عجیب در موسیقی. چرا در اوج بدبختی و تحریم وقتی آهنگ «همه چی آرومه» می آید، اینقدر می گیرد؟ این مردم غیر قابل پیش بینی اند. فکر می کنم شاید اگر سنتوری امسال اکران می شد، بازتاب متفاوتی داشت.

زندگی سنتوری برایت هیچ وقت جالب نبود که آن مدلی زندگی کنی؟

- نه، چون فاصله دیدگاه من و علی سنتوری زیاد است، او آدم شور بود و من مرید شعور. من در زندگی و رفتار با اطرافیان پی تعاملم و علی پی تقابل بود. اساسا همین دور بودن خصوصیات بین من و علی سنتوری، بازی در آن نقش را برایم هیجان انگیزتر کرد.

اصلا هنر ایرانی اینطور معروف است که بیشتر از جنون و شور بیرون می آید.

- قبول دارم و به خودی خودش خیلی هم محترم است اما مدل من عقل گرایانه است. بعضا کارهایی می کنم که دیوانگی تلقی می شود اما در پس آن جنون ظاهری، دلیل عقلانی برایش دارم.

گفتگو با بهرام رادان درباره «سنتوری» و ستاره شدن


حالا با توجه به تمام معیارها و دیدگاه هایت، کدام نقشت در کدام فیلم ایرانی راضی ات کرده؟ کاری که احساس کرده باشی به آن چیزی که در ذهن داری، با آن آدم پیشرویی که دوست دارد در شهر زندگی بکند و چشم انداز بزرگراه داشته باشد و با مردم شهر بجوشد.

- نقش «فرید» در فیلم «عصر یخبندان» شاید خیلی به آن آدم شبیه باشد؛ آدمی که از دل ماشین آلات بیرون آمده. اصلا خودش ماشین شده است، روبات است. حس ندارد. در تصمیمی که به همراه کارگردان فیلم، مصطفی کیایی گرفتیم، نیت کردیم تا این شخصیت سیاه شود و نه خاکستری، نیازی نیست تا ما پی خاکستری کردن بدمن فیلم ها باشیم تا به نوعی اخلاقگرایی پوسیده ای را به جامعه تحمیل کنیم.

اگر نقش یک آدم بدجنس و بدذات است، بی دلیل پی تطهیرش نباشیم. بگذاریم این «بد» نشان داده شود. این بد بودن خودش جذاب است. به همین دلیل «تونی مونتانا» و «ژوکر بتمن» اینقدر محبوب هستند و جواب سوالت اینکه شاید شبیه ترین نقشی که فارغ از بد یا خوب بودنش، نسبتی با این اجتماع دارد، همان فرید «عصر یخبندان» باشد و یا امیر «پل چوبی»، یا ایرج «بی پولی».

نقش ایرج در فیلم بی پولی خیلی سخت بود.

- من خیلی کم از کارهای خودم خوشم می آید و همیشه اولین و بی رحم ترین منتقد خودم هستم. یعنی وقتی فیلم هایم را می بینم، معمولا کلی از بازی ام اشکال می گیرم و با خودم می گویم کاش دوباره این نقش را بازی کنم تا اشتباهاتم را جبران کنم یا یک جور دیگر و بهتر بازی اش کنم. اما در این میان ایرج بی پولی به نظرم درست تر از بقیه است. یعنی از آن نقش هایی است که حتی با گذشت ایغن سال ها هنوز هم از آن راضی ام و در این رضایت نقش کارگردانی چون حمید نعمت الله و بازیگران درجه یک اطرافم بسیار پررنگ است.

در جشنواره هم قربانی تنگ نظری ها شد. اول فیلم منتخب تماشاگران بود. فروش خوبی هم داشت. یکسری از منتقدان هم عاشق «بوتیک» بودند. آماده بودند که بگویند حیف! در مورد «درباره الی» هم اینطور شد. حتی «جدایی نادر از سیمین» را هم می گویند نه، مثل آن نشد. عادت داریم دیگر. وقتی یک چیز خوبی داریم، عادت کردیم بگوییم که قبلی بهتر بود.

مردم را دوست داری بهرام؟

- معلوم است که دوست شان دارم. مردم برای هنرمند مثل آب برای ماهی است. کاری به ملیت ندارم. مثلا من اگر یک بازیگر مغول هم بودم، مغولستان و مردمش را دوست می داشتم چون من به عنوان یک هنرپیشه باید تایید مردمم را بگیرم. حالا تو بهترین هنرپیشه تکنیکی باش، بعد مردم از تو خوششان نیاید.

پیشرفت نمی کنی. پس مُهر تایید مردم است که برای یک آرتیست مهم است. پس فردا مردم اگر حس شان عوض بشود و بگویند من فلانی را دوست دارم، شما هیچ کاری نمی توانید بکنید. زمانی که هنرپیشه ها از دور می افتند، شروع می کنند به نق زدن. خودشان از دور افتاده اند ولی مدام از شرایط سینما شکایت دارند. اما دلیل اصلی خودشان هستند که نتوانسته اند یا نخواسته اند روی موج بمانند.

از طرفی، دوره فترت را نباید نادیده گرفت. فترت برای تمام آرتیست ها اتفاق می افتد، دوره گذار است و باید سپری شود، هر چند چونه سپری شدن آن هنر آن هنرمند است. نباید بگذارید فراموش شوید. حتی اگر شما کاری نمی کنید، نباید اجازه بدهید که هواداران شما ازتان بی خبر باشند.

برادر من، دکتر طب سوزنی است. چهار سال از آمریکا رفت اسپانیا و وقتی برگشت آمریکا، دیگر هیچ مریضی نداشت! چون مریض ها می روند دکترهای دیگر پیدا می کنند.

اگر شما هنرپیشه محبوب یک نفری شدید، اگر یک سال نباشی، هوادارت آرام آرام فیلم های دیگری را می بیند و یک نفر را جایگزین می کند ولی اگر باشی حتی اگر از تو فیلم بد هم ببیند، تو این شانس را داری که در فیلم بعدی خودت جبران بکنی یا با کارهای دیگرت جبران کنی، یا با کارهای پشت دوربین، مثل فعالیت های خیریه و حتی تجاری. همیشه هستی.

این خوراک را همیشه به تماشاگرت می دهی. در اخبار تو را می بیند یا در شبکه های اجتماعی می تواند با تو حرف بزند. آن موقعی سلبریتی، سلبریتی می شود که صحبتش سر سفره مردم بیاید یعنی وارد خانه مخاطب شود.

گفتگو با بهرام رادان درباره «سنتوری» و ستاره شدن


در سریال های خارجی جدید، چیزی دیده ای که از آن برای بازیگری یاد بگیری؟

- مثالی که پس از پرسش بلافاصله به ذهنم خطور می کند، سریال Breaking Bad است، بخصوص بازی آرون پاول که دقیقا یک کلاس بازیگریست.

تو تکلیفت را با خودت روشن کرده ای؛ تو داری به مخاطبان fan سیگنال هایی می دهی که من آدم مدرن و شهر بزرگ هستم. اینجا طرف توی صفحه مجازی اش یک عکس از خودش می گذارد که در سوییس دارد اسکی می کند و در عکس بعدی می گوید «به به، صدای مرغ عشق...» و یک شعر حافظ هم زیرش می گذارد.

اینجا همه هنوز درگیر این دوتا هستند. از طرفی می خواهد بگوید من سنتی ام و در ضمن پولدار و مدرن هم هستم... به عنوان آخرین سوال، می خواهم بدانم این درست است که می گویند تو برای بعضی از فیلم ها، تمام نیرویت را صرف نمی کنی؟!

- ببین، جو فیلم و حالت روحی خودم در زمانی که دارم آن فیلم را بازی می کنم و آن چیزی که کارگردان از من می خواهد در این اتفاق موثر است. تو کارگردان باش به من بگو صد برداشت برویم تا به نتیجه برسیم. من خالصانه در خدمتم، ولی وقتی برداشت اول و دوم برایت مطلوب است، وقتی جدل ما سر صحنه برای گرفتن بهتر پلان ها به جایی نمی رسد. وقتی تهیه کننده گروه را تحت فشار می گذارد تا سرعت را به دلیل تنگناهای اقتصادی بالا ببریم، من بازیگر کاری از دستم برنمی آید.

اما همین مسئله روی دیگر هم دارد، مثلا در فیلم «عصر یخبندان» من و مهتاب کرامتی یک سکانس - پلان داریم که من وارد اتاق می شوم، می روم می نشینم کنار تختخواب و سیگارم را برمی دارم، مهتاب وارد می شود و با من حرف می زند و توی آینه من را می بیند که با کشو وَر می روم. بعد مهتاب می آید می نشیند و من از گوشه تخت کتم را برمی دارم می روم آن گوشه اتاق سیگارم را خاموش می کنم. مهت��ب نزدیک می شود و بحث را ادامه می دهد.

من در آینه میز توالت را باز می کنم، از زیر آن مواد را برمی دارم و ... خلاصه این یک سکانس خیلی سخت و مشکل بود که مصطفی تصمیم داشت بدون کات آن را بگیریم. توجه داشته باش که من دو فیلم بسیار سخت بلافاصله قبل از این فیلم کار کرده بودم و 24 ساعت بود که از آمریکا به ایران برگشته بودم و گیج خستگی راه و تغییر ساعت بودم.

برای گرفتن این پلان ما از ساعت دوی بعدازظهر شروع کردیم... تقریبا هشت شب بود و کارگردان هنوز راضی نبود. من آنقدر سردرد داشتم که دو سه بار رفتم به مصطفی گفتم «می شود خواهش کنم این صحنه را فردا بگیریم؟» و مصطفی می گفت «یک بار دیگر هم بگیریم، ببینیم چی میشه؟ نشد بریم فردا دوباره بگیریم».

یعنی راضی نمی شد. نزدیک شاید 30 برداشت یا حتی بیشتر گرفتیم و مدام می گفت «این هم خوب است اما بهتر از این هم می توانیم بگیریم.» وقتی من فیلم را دیدم، حس کردم آن خستگی جسمی که بر من وارد شده و آن سردردی که در صحنه داشت مرا از پا درمی آورد، آمده در بازی ام. یعنی رگ گهایم زده بیرون، چون برداشت آخر را ok کرده بود و گذاشته بود در فیلم و به نظرم بسیار درست از آب درآمده بود.

من فیلم های زیادی بازی کردم که می توانستم خیلی بهتر بازی بکنم، یعنی حداقل خودم به خودم نمره قبولی نمی دهم ولی باور کنید در آن فیلم، آن کارگردان همین را می خواسته. یعنی از من بیشتر نخواسته. من هم به دلایل شرایط جسمی و روحی و حوصله ام و حتی اخلاق حرفه ای که در آن نباید به حوزه کارگردان بی احترامی کرد، فقط انجام وظیفه کردم و سعی نکردم اوضاع را به میل خودم تغییر دهم.

حتی اگر اطمینان داشته ام درست فکر می کنم. یکی از نشریات چندی پیش یک پرونده انتقادی درباره من کار کرده بود که در جایی از آن نوشته بود «موقعی که فیلم بد است، بهرام هم بد است. کم پیش آمده که فیلم بد باشد اما بهرام آنجا خوب باشد». شاید این یک حقیقت تلخ باشد که وقتی طرفم از من نخواهد، میلی برای خلق بیشتر از نیاز او، برایم نمی ماند.

به همین دلیل قصد دارم از این به بعد با کارگردان هایی کار کنم که دست کم بدانند چه می خواهند بسازند و به آن مسیر و هدف، یقین داشته باشند که اگر صد برداشت هم خواستند از من بگیرند، مطمئن باشم به نتیجه کارشان ایمان دارند.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه