داستایفسکی؛ سیمای یک روشن فکر

هفته نامه چلچراغ - نیما پاشاک:

1- بگذارید از دروازه «ترس» وارد شویم؛ یا شاید مترادفش، «وحشت» جایگزین شایسته تری باشد. بله؛ وحشت از کلیسای کاتولیک و عقوبتش در قرون وسطا که 9 قرن طول کشید. وحشت از علم در دورانی که هنوز عصر نوزایی تاثیر عملی اش را بر جوامع نگذاشته بود. وحشت ناشی از انقلاب کبیر فرانسه و دوران ترور و روبسپیر. وحشت از صنعتی شدن و سپس وحشت از جنگ، در دورانی که می شد نتیجه انقلاب صنعتی را در سلح های پیشرفته کشتار جمعی دید. وحشت از حمله اتمی در دوران جنگ سرد، که البته این آخری هنوز هم وجود دارد؛ ولو کم رمق تر از گذشته.

داستایفسکی؛ سیمای یک روشن فکر


وحشت عصر ما چیست؟ شاید وحشت از هوش مصنوعی یا آخر الزمان. آن طور که بر می آید، جهان غرب قرن هاست که با این مفهوم سر و کله می زند. چه بسا «وحشت» های امروزی دیگر تنها در آن جوامع کارکرد نداشته باشد و سوار بر پشت رسانه ها، به ما هم سرایت کرده باشند. بگذریم از دیدگاهی که می گوید ایجاد «وحشت» یکی از ابزارهای کنترلی نظام های سیاسی است و بحث را به سیاست نکشانیم.

مردم چگونه با این ترس ها مواجه می شوند؟ مکانیسم های دفاعی ما برای رهایی از ترس چیست؟ عده ای ایمان را انتخاب می کنند، عده دیگر به خودآگاهی معتقدند، آن طور که کانت به تعریف درآورده «بیرون آمدن از نابالغی فکری و معنوی، به یاری فهم خود و مستقل از مراجع اقتدار...» و از این راه می کوشند بر ترس ها چیره شوند. عده دیگر فراموشی را انتخاب می کند و الخ.

پادشاهان در طول تاریخ از جایگاه مقدسی برخوردار بودند. نزدیکی نهاد کلیسا و قدرت در اروپا، این قداست را برای آنان می خرید. پادشاه نماینده خدا بر زمین بود و این جایگاه از جانب کلیسا به او اهدا می شد. از همین روی کشتن پادشاه برای عامه، امری قبیح بود. چه کسانی باعث شدند مردم بر این ترس غلبه کنند و با دانستن این که پادشاه نماینده خدا بر زمین نیست، نظام پادشاهی در فرانسه را سرنگون و لویی شانزدهم و اطرافیانش را پای چوبه دار بکشانند؟

در این جا درباره تبعات این اعدام ها حرفی نمی زنیم و از قضاوت درباره آن خودداری می کنیم. به قولی وارد حیطه «اخلاق» نمی شوی. این یک پیروزی اجتماعی محسوب می شد و دستاورد همه طیف های اجتماعی به جز ضدانقلابیون بود. آگاهی بخشی به مردم و هشدار مسئولانه نسبت به پایمال شدن حقوق «توده ها» از وظایف آن ها بود. می توانیم این طور استدلال کنیم که روشن فکران و کار روشن فکری هم می تواند یکی از مکانیسم هایی باشد که ما به یاری آن ها، بر ترس ها و بر «دوران وحشت» غلبه کنیم.

2- در میان این همه نام، این انبوه اذهان پرفروغ که تاریخ بشر به داشتنشان می بالد، داستایفسکی دردانه ای است. کار او، کار روشن فکری بود و در سراسر گیتی کسی نیست که بتواند این را انکار کند. اما او به چه ابزاری مسلح بود که او را از هم قطارانش متمایزش می کرد؟ می گویند مردم و روشن فکران در برهه های مختلف به جان یکدیگر افتاده اند و یکدیگر را متهم و مقصر کرده اند. آیا داستایفسکی را می توان در این مجادلات دخیل دانست؟

او دست از نقد ملتش نمی کشد، اما چگونه است که واکنش ملت به او، شرمساری از اشتباهات است و نه پرخاش و جمله متقابل؟ او در مقام هنرمند، بخشی از اقشار و طیف ها را در ورشکستگی فرهنگی یک ملت دخیل نمی داند. همان طور که از واژه «ملت» بر می آید، همه را، تک تک نفرات شریک در یک سرزمین را و خودش را در انحطاط و سقوط مقصر می داند. تورگینف را که از روشن فکران بود، همان قدر به نقد می کشید که دزد می گسار و راه زن را و خود در هیئت راسکولنیکف، حاضر بود مکافات اعمالش را بر دوش کشد.

داستایفسکی؛ سیمای یک روشن فکر


ترس یکی از مفاهیم پراستفاده در آثار داستایفسکی است. قصه چند روز به خصوص از زندگی روسیه پس زمینه بسیاری از رمان های او از جمله «برادران کارامازوف» را شکل می دهد. تک تک شخصیت های اصلی و فرعی داستان، در ترس ناشی شده از وقوع یک جنایت، زوایای پنهانشان را نمایان می کنند. حتی ایوان، برادر وسطی که در التهاب دوراهی قبول بی خدایی یا ادامه دادن ارتودوکس مسیحی می سوزد، در فصل مواجهه با شیطان، تمام ترسش را معترف می شود. او یک روشن فکر است یا می توان به بیانی او را محصل روشن فکری قلمداد کرد. کار داستایفسکی، گذاشتن آینه ای به بزرگی روسیه، برابر ملتش است.

بازنمایی این ترس ها که موجب رذالت ها، جنایت ها و رنج های روحی یک ملت شده، رسالت داستایفسکی است. اما رستگاری از آن کسی است که نمی ترسد. درست به سال الکسی کارامازوف، آلیوشا، مخلوق نیک نفس داستایفسکی که نه از این مسیر می رود و نه از آن، او راه خود را دارد؛ راه یگانه خود را. نه دیرنشین می شود نه سوسیالیست.

در خلال این داستان، از اعیان و اشراف روس گرفته تا فرودستانی که به رهایی امیدی ندارند و کورکورانه سنت ها را دنبال می کنند تا روشن فکران، به باد انتقاد گرفته می شوند، اما هیچ کس نیست که چنین نقدی را با سری فروافتاده با جان و دل نپذیرد. نویسنده با این که در نقش راوی سوم شخص ظاهر شده، چنان بی طرف و وفادار به واقعیت از جامعه تصویر می سازد که گویی در مقامی خداگون نشسته.

در رمان «شیاطین»، داستایفسکی هنوز آن تکنیک ناب آخرین اثرش، «برادران کارامازوف» را نیافته، اما به ابزار برنده دیگری مجهز است و آن تکیه به میراث گوگول است. ارجاعات فراوان به آثار گوگول، به خصوص اثر جاودانش «نفوس مرده»، گویی نشان از خشمی دارد که داستایفسکی می خواهد با یادآوری طنز گزنده گوگول، بازآفرینی اش کند. اما باز هم متانت و وقار و پرهیز از قضاوتی در این اثر حکم فرماست که گویی خاص وجدان یک نویسنده حقیقی است.

داستایفسکی «مردم» نمی شناسد؛ «ملت» می شناسد. او نمی خواهد عده ای را محکوم کند و بار مسئولیت را از دوش دیگران بردارد. «توده» که بی شکل و گنگ و فارغ از به رسمیت شناختن فرد است، به کار داستایفسکی نمی آید. او این مرزبندی را به رسمیت نمی شناسد، پس طبیعی است که در این دعواها دخیل نباشد. جهان امروز چطور به «ملت» نگاه می کند؟ فریاد انترناسینالیسم با وجود فروپاشی نظام های سوسیالیستی، هنوز هم بلند است.

جهان وطنی آن است که می خواهیم. آن جامعه طبقاتی هم که مارکس سودای سرنگونی اش را داشت، نه تنها پابرجاست، بلکه گویی با شتابی بیشتر از گذشته به پیش می رود. گویی نمی توانیم طبقاتی نبینیم و واژه «مردم» نمی تواند خالی از بار تاریخی اش (دوگانه مردم، اشراف) باشد. وقتی می گوییم مردم، این حس متبادر می شود که نهادی ورای آن در حال سخن گفتن است.

مادامی که این دوگانه ها با ترکیبی های متفاوت (مردم، قدرت/ مردم، روشن فکر) وجود داشته باشد، تنش و کشکمش میان این ها باقی است و کار انتقادی در میان این مجادلات قربانی می شود. «ملت» در بستر افقی جاری است و گویی کهتر و مهتری در آن وجود ندارد و همه در قبال آن به یک اندازه مسئول اند. داستایفسکی بهترین استفاده ممکن را از این ویژگی کرد.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه