صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم!

هفته نامه امید جوان - مرتضی امیرقهرمانی: مهاجرت دایمی یا مقطعی نخبگان حوزه های مختلف به خارج از کشور موضوعی نیست که به راحتی با مطلق نگری و بدون در نظر گرفتن جوانب مختلف بتوان به آن پرداخت. چه بسا مهاجرت های مقطعی که به سرمایه اجتماعی و ملی کشور در زمینه دانش افزوده و از طرفی هم قابل کتمان نیست که پدیده موسوم به فرار مغزها نیز در این میان، قابل تامل می نماید.

اما متفاوت از حوزه های علمی، حوزه های مرتبط با فرهنگ و هنر، از جمله ادبیات، جزو موردهایی هستند که بسیاری معتقدند، افراد شاغل و فعال در آن، با اقدام به مهاجرت، به نوعی امکان های لازم را برای تعالی و آفرینش های خلاقانه از دست می دهند.

جدای از اینکه مهاجرت را یک تبعید خودخواسته بدانیم با یک هبوط ناخواسته و اینکه غنای ادبیات مهاجرت به سبب وجود تعدد کلمات خارجی با وجود لغات متروک و غیرمستعمل در آن، صاحب چه جایگاه ادبی بوده و فارغ از اینکه از کودتای 28 مرداد گرفته تا به امروز که علت عمده برخی مهاجرت ها تنها به جهت امکان چاپ و نشر یافتن جزوات جهت دار یا آثار ایدئولوژیک برخی چهره های شبه ادبی دیپلمات خلاصه شده و بر اساس همین نوع مهاج-ران ایرانی با «محمد صالح علاء» که خودش سابقه ای از یک مهاجرت دست و پا شکسته را در کارنامه داشته و از طرفی با بسیاری از افرادی که در این مجال نامی از آنها رفت، به قول خودش زلفی گره زده دارد، گفتگو کرده ایم. متن پیش رو مشروح همین گپ و گفت صمیمی با اوست.

صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم


ادامه از قسمت اول...

محمدعلی جمالزاده پدر داستان نویسی نو ایران که تنها چند سال انگشت شماری از عمر با برکت صد و اندی ساله خود را که آن هم بیشتر مربوط به دوران کودکی ایشان می شود و آن هم نه در مرکز ادبی کشور بلکه در اصفهان می گذراند اما می بینیم این شخصیت بیشتر از همه ما و حتی الوات قهوه خانه ها و متدینین و خاک خورده های ادبیات کشورمان به اصطلاحات ادبی، دینی و عامیانه تسلط دارد.

جالب است به رغم اینکه جمالزاده بیش از یک قرن هم با صحت و سلامت حیات می کند اما تنها چند سال یک رقمی را در طول عمر بلند خودشان حاضر می شوند به ایران سفر کنند (آن هم به صورت موقت و خیلی کوتاه) کسی که بسیاری از مشاهیر شاید افتخار بزرگ شان را نامه نگاری با شخص ایشان یا مطالعه همه آثار آن جناب عنوان می کنند و در بسیاری از محافل، نگارش نقدی و متنی از ایشان بر روی مکتوبات برخی افراد جزو بالاترین افتخارات قلمداد می شود، ایشان در سالیان متمادی با وجود حتی تحول حکومتی و تغییر دولت ها باز حاضر نیستند در جایی که دل شان بند به آنجاست حاضر شوند، این پدیده را چطور در قالب مهاجرت می توان تشریح کرد؟

- به صرف اینکه جمالزاده تقریبا تمام عمرش را در خارج از ایران به سر برده او را نمی توان یک مهاجر دانست چرا که جمالزاده زبان و اخلاق و آداب و رسوم مملکت خودش را برده و همان اثری را در سوئیس می نویسد که اگر در تهران اقامت داشت و می خواست آن را بنویسد. در مورد جمالزاده فقط می توان گفت اون ییلاق و قشلاق کرد، قشلاقی که بی�� از اندازه طول کشید.

همانطور که مشهور است جمالزاده به قدری در خارج از کشور به سر می برد که به ناچار عجیب است که دوباره مجبور می شود زبان مادری اش را از نو فرا بگیرد. با این تعریف باز جمالزاده را مهاجر نمی دانید؟

- جمالزاده ایرانی ترین نویسنده این مرز و بوم است و تمام شخصیت هایی هم که در آثار گرانسنگ جمالزاده آمده همه بومی این سرزمین هستند، حتی شبیه آن کسانی که ما داریم با آنها زندگی می کنیم هم نه! بلکه عین خود ما هستند. حتی از صادقین چوبک و هدایتی که جزو شاگردان ایشان بودند، از احمد محمود و از همه اینها که تجارب سال ها زندگی در ایران را داشتند، استاد جمالزاده ایرانی تر هستند.

جمالزاده در نامه ای به محمود دولت آبادی که وقتی او به جهت تنگ آمدن تحملش به جهت برخی وقایع روزگارش گله دارد، پدرانه سفارش می کند که بهترین مکان برای تو همان فضای بکر و دست نیافتنی برخی دهات ایرانی است و عین عبارت برای او می نویسد «چند ماهی آذوغه بساز و برخی اشعار رودکی و منوچهری را بردار و برای مدتی فارغ از همه چیز به آنجا پناه آر»؛ به نظر شما کسی که با شناخت از خاصیت این خاک و به دور از تجویز داروهای خارجی برای کسی که در تنگنا قرار داشته، ایرانگردی را پیشنهاد می کند چرا خودش هیچ گاه به کشورش رجعت نمی کند؟

- اول اینکه من جمالزاده نیستم، من فقط دوستدار جمالزاده ام. بعد اینکه این نویسنده ایرانی تا آخرین نفس با تمام خصلت های اصیلی ایرانی، یک بچه روحانی زاده می ماند. اگر هم که یه وقت ها نق می زند، سرزمینش رو دوست دارد. اگر نقد می کند قصد تخریب ندارد و دنبال مرمت اخلاقی مردم خودش هست. او کسی است که از این تجددخواهی افراطی مردم سرزمینش رنج می کشد. بار دیگر بگویم من جمالزاده را مهاجر نمی دانم، فکر کنم تعریف بنده با آنچه شما در مورد مفهوم مهاجر در ذهن دارید، متفاوت است.

صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم

جوانی های مسعود کیمیایی و صالح علا

مهاجر در ذهن محمد صالح علاء که خودش هم تجربه مهاجرت را داشته، چه مفهومی دارد؟
- من معنای خاصی از مهاجرت دارم. من مهاجران را آدم هایی می دانم که بی دلیل رفتند و الان هم نه به آنجایی که در آن هستند شباهتی دارند و نه به سرزمین خودشان. مهاجر این انبوه مردمی هستند که به دنبال خوشبختی از این سر دنیا به آن سر دنیا می روند. مثلا خوشبختی را در استرالیا رصد می کنند و سوار بر کشتی راهی این کشور می شوند و بر اثر اتفاقی جان نازنین شان را از دست می دهند. خوشبختی را مثلا در مالزی و ترکیه و کشورهای خلیج فارس می بینند. من دلم آتش می گیرد وقتی می بینم 7 میلیون نفر از هموطنان در ایران نیستند و به قرمه سبزی و نان سنگک دسترسی ندارند یا مثلا به میدان شوش دسترسی ندارند.

قهوه خانه مش اسمال نمی توانند بروند یا در خیابان زند شیراز عرق بهار نارنج نمی توانند بنوشند. البته تا وقتی که معماری شهری ما جای خودش را به ساخت دیوارهای بلند و پنجره های دو جداره آن هم با پرده های ضخیم نداده بود که با نصب این پرده ها تاکید داریم صدای هیچ همسایه ای و دمای هیچ نوری را به ما نرساند، تا وقتی که در جامعه ای به شدت طبقاتی نگاه غالب ما بر این اصل استوار باشد که «توقف بی جا مانع کسب است»، ما همچنان در مهاجرت پیشتاز خواهیم بود. پیش تر گفتم دلیل اینکه یک عده مثل من مهاجرت نمی کنند، این است که مثلا ما نمی توانیم کوچه آبشار دروازه دولاب خودمان را هم با خودمان ببریم اما باید بگویم حالا هم که اینجا هستیم، شوربختانه همین محله قدیمی که من در آن قد کشیدم هم برای من نیست.

در شرایطی که خانه های ما نه آفتاب دارند و نه به دلیل معماری آسمانی دارند و نه عطر مطبوع پلو در هوای کوچه هایش می پیچد و نه غروب معلوم است و نه دم اذون داریم، در این خانه ها و این شرایط چه باید کرد؟

چه کار باید کرد؟

- گلاب به روتون من شاعر هستم. وقتی برف می بارد باید کل دنیا را سفیدپوش کند، درست مثل روز اول خلقت... اینقدر باران، تازه آن هم اگه ببارد، به کجای من می رسد؟ با اینقدر باران چه ترانه ای بگویم؟ دوتا دانه برف و اینقدر آسمان آبی به چه درد من می خورد؟! کجاست آن بهشت خصوصی که من هر کجای دنیا هم بودم و باشم دلتنگش می شوم؟!

ببینید من اهل آن نیستم که مثلا بخواهم سیاسی حرف بزنم اما ما واقعا کجا خوشبخت هستیم؟ من جوانی ام کارمند تلویزیون بودم و زمانی که گلاب به8 روتون مدیر گروه تئاتر «پری روز» شدم، با گروه های زیادی پیش از انقلاب کار می کردیم. روزی به یکی از بازیگرها گفتم چرا بد بازی می کنی؟ گفت آقا دولت امکانات نمی ده!؟ این نق زدن آنقدر خنده دار شده که ما همش می خواهیم... من اصلا منظوری هم ندارم که بگویم نهاد رسمی کارش در این زمینه ها درست است که حتما درست نیست اما شاید همه این گرفتاری ها ابعاد و عوارض همین سیاست های غلط باشد.

الان دریغ ناکی درست معادل نوستالژی، به جز مجموعه ای از خاطرات چیز دیگری برای ما باقی نگذاشته و در وضعیت فعلی دقیقا همان افرادی که به مملکت شان بدهکارند، بدون اینکه تأدیه دین کرده باشند، می گذارند و می روند. سال های پیش شنیدم دولت کانادا نامه ای نوشته بود و از دولت ما تشکر کرده بود که هر کی از کشور شما میاد اینجا ماشاءالله همشون نخبگان هستند و از این بابت چقدر ما حالمون خوبه!

در دوره پهلوی اول، به ویژه پس از دستگیری جمع حزبی نویسندگان در گروهی موسوم به 53 نفر و به حبس افتادن بزرگ علوی، شاهدیم که صادق هدایت برای چاپ بوف کور آغاز مهاجرتش را در سال 1315 با سفر به هند آغاز می کند. حال در مقابل این جنس از مهاجرت ها دلایل رفتن برخی نویسندگان امروز ما هم برای خودشان جالب هستند.

من خیلی کمتر از آنم که بخواهم تصمیم هموطنانی را که مهاجرت کردند مورد سرزنش قرار بدهم. تواضع هم نمی کنم. چرا که معتقدم انسان موجودی پیچیده و مخیری است و این حداقل اختیار را دارد که محل زندگی اش را خودش انتخاب کند اما باز می گویم آدم درجه یک محال است سرزمینش را ترک کند. نمی گویم آنهایی که رفتند درجه یک نیستند. توضیح دادم، جمالزاده اگرچه همه عمرش رو هم ژنو بود اما مثلا شما ببینید مرحوم فصیح (داستان نویس و مترجم) اینجا بود، تا وقتی هم که از جهان خارج شد همین جا زندگی کرد. من به خوبی و بدی کسی کاری ندارم اما آدمی وقتی آثار فصیح را می خواند، آن موقع است که احساس می کند این بابا در مقایسه با جمالزاده چه جهان بینی متفاوتی دارد.

با مروری کوتاه به داستان های کوتاه و نمایشنامه هایی چون «چمدان» بزرگ علوی، «آواز کشتگان» براهنی، «تنگسیر» چوبک که امیر نادری بر اساس آن فیلم ماندگاری را می سازد، یا همین «عزاداران بیل» ساعدی که مهرجویی بر مبنای یکی از داستان هایش فیلم ماندگار «گاو» را به تصویر می کشد، یا بسیاری دیگر از آثار هوشنگ گلشیری ها و مجتبی مینوی ها، همه و همه به دست کسانی نوشته شده است که خالق آنها دسته مهاجرانی بودند که با بهانه یا بی بهانه کشورشان را ترک می کنند. با این کثرت جمعیتی برخی بر این باورند که گذراندن یک دوره تکمیلی مهاجرت بر هر کسی که با قلم سر و کار دارد، حکمی واجب است؛ با این نظر چقدر موافق هستید؟

- هرگز کسی که برای تکمیل تحصیلات یا عمق بخشی به نگاهش سفر می کند، مهاجر نیست. مهاجر کسی است که از همه علقه های سرزمینی خودش دست می کشد و برای زندگی در جایی جدید سرزمین خودش را برای همیشه ترک می کند.

صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم


به نظر شما که کاملا به وفاداری و تعهد جناب ابتهاج و استاد شفیعی کدکنی نسبت به سرزمین خودشان و آداب و رسوم و اعتقادات مردم آن اشراف کامل دارید، چه فرقی بین سایه ای که در آلمان اقامت دارد و جناب شفیعی که حتی تحمل نیاورده که مدت اقامتش در آمریکا حداقل به یک سال بکشد و بلافاصله به ایران بازمی گردد وجود دارد؟
- هیچ تفاوتی ندارد! با صحبت هایی که قبل تر مطرح کردیم می توان در فرق این دو شاعر بزرگ بگویم شفیعی شاید همان حافظی باشد که هر چند برای دوره های کوتاه، جهت تدریس به ژاپن سفر می کند ولی شاعری است که به هجرت علاقه8 ای ندارد و ابتهاج هم همان جمالزاده عزیزی است که گفتم مهاجر نیست و تنها ییلاق و قشلاق کرده است، چون هیچ اثری در احوال و آثار او از این مهاجرت وجود ندارد.

در عصر مشروطه رویکرد انتقادی برخی نویسندگان به مسائل روز جامعه، باعث شد روشنفکرانی مثل میرزا حبیب اصفهانی و میرزا آقا خان کرمانی یا به علل سیاسی راهی تبعید شوند یا مانند زین العابدین مراغه ای که در هبوطی خود خواسته به قصد تجارت ولی در اصل به منظور چاپ سیاحتنامه ابراهیم بیک در قاهره و استانبول، ترک موطن می کنند اما برخی از افراد همچون ابراهیم گلستان که فارغ از گرایش های چپ و راست، هم در داستان نویسی و هم در فیلمسازی جریان ساز بوده و بسیاری از چهره ها از نزد او برخاسته و شهرت یافته اند اما جالب است این افراد نیز مهاجرت را برمی گزینند. هر چند اگر تمام آثار گلستان را خط به خط مرور کنیم، صحبتی از ارباب بد و دهقان فرودست و از این قبیل اشاره و استعاره های سیاسی پیدا نمی کنیم. به نظر شما نیت این افراد از مهاجرت شان چه می تواند باشد؟

- من به خانواده گلستان نزدیک هستم. من به شدت از ارادتمندان خانم «لیلی گلستان» دختر ابراهیم گلستان و همسر دوست نازنین و صمیمی ترین دوستم در تمام این سال ها، یعنی مرحوم نعمت حقیقی هستم. مرحوم «فخری گلستان» خانم فرزانه و در جه یک را هم که یک مترجم توانا بود خیلی خوب می شناسم. بله! آقای گلستان، شخصیتی که در حوزه رمان و سینما هر کاری که دلش خواسته کرده به نظر علاقه اش به مهاجرت را در گرایش ایشان به همه چی شیک و پیک باشد و آزادی مثلا به این نحو باشد شاید بتوان بیان کرد.

من با اینکه خیلی چیزها درباره ایشان و کوشکی که در لندن دارند کاملا در جریانش هستم اما نمی خواهم بیشتر از این وارد شوم. کوتاه اینکه آقای گلستان خیلی اخلاق جایی را که به آنجا مهاجرت کرده دارد. آن اخلاق هم بعد از مهاجرتش شکل نگرفته، چرا که قبل از آنکه بروند هم آقای گلستان شبیه همین چیزی که الان هستند بود. به نظرم مصداق بارز یک مهاجر را می توان در آقای گلستان به نظاره نشست. اینکه برای چه رفته شاید به خاطر این باشد که خیلی به آنجایی که رفته و به اخلاقیات رایجی که در آنجا هست شباهت دارد. خیلی مثل آنهاست... آنها هم خلقیاتی دارند و برای خودشان دنیایی دارند.

ما مثلا دائم قربان صدقه هم می رویم اما آنها چنین صحنه ای را که از ما ببینند می گویند شما خُل هستید. یادم نمی رود از بچگی مادرم یک هفته زندگی ما را تعطیل می کرد و می گفت، برو آرد بگیر، پودر پکینگ پاتول بگیر، شکر بگیر، مغز پسته بگیر که مثلا پنجشنبه ای که مهمان قرار است بیاید خانه مان، برایش کیک درست کنیم و خلاصه هر چه که داریم و نداریم را در بهترین حالت جلو او قطار کنیم، اما خارجی ها چه؟ اصلا به این چیزها می خندند. می دانی کار اصلی من وقتی به آمریکا رفته بودم چه بود؟ کار تخصصی من آنجا فقط تعجب کردن بود و اینکه چیزهایی را که می بینم و اختلاف لیل و نهاری ما با آنها را با دقت در خاطرم نگه دارم تا وقتی برگشتم به خانه مان، به عنوان سوغاتی برای مادرم تعریف کنم چون تعجب های مادرم خیلی زیباست. من خیلی دوست دارم مادرم را وقتی از تعجب دهانش باز می شود، تماشا کنم.

بسیاری از ترانه سرایان مهاجر را با وجود قدرت کلام اما نمی توان قدرتمند خواند اما سیاوش کسرایی که آثاری چون «ژاله چون شد» و ترانه زیبا و وحدت بخش «والا پیامبر» را سروده و آنها را هم ما بارها با مناسبت و گاه بی مناسبت از رسانه های کشورمان شنیده ایم نیز به رغم همرنگ نشدن او با کشوری که به آنجا سفر کرده، نمی توانیم یک شاعر اصیل ایرانی مطرح کنیم، چرا؟

واقعا حیف کسرایی که تمایلات حزبی داشت. واقعا حیف. حیف خیلی ها... همچنان حیف ژان پل سارتر و خانم سیمون دوبووآر، واقعا حیف احسان طبری... در قالب کردن آثار قطعا تاریخ مصرف دارد و این یک حقیقت ثابت تاریخی است. بسیاری از آثار سارتر را با وجود اینکه گروه های نمایش بزرگی اجرا می کنند اما در نتیجه کار نخ نمایی است که می بینیم. این جانبداری های سیاسی و حزبی شدن است که فرد را به این فلاکت می اندازد و به این نخ نمایی می رساند.

صالح علا: ایران می مانم، به جان مادرم


به عنوان بحث آخر از انگیزه خودتان در این زمینه بگویید که با وجود پیشنهادها و موقعیت هایی که همیشه برایتان فراهم بوده ولی شما را راضی نکرده که زیست در زادگاه تان را به زندگی در جای دیگری ترجیح دهید، قدری سخن بگویید.
- اول اینکه من از اول انقلاب تا همین الان لااقل سالی یکی دو مرتبه از آمریکا و آلمان و کجا و کجا برایم دعوتنامه می آید. در حال حاضر اگرچه کمی مثل سابق نیست اما سالی نبوده که دعوتنامه و مزایای ذکر شده اقامتی و کاری برای من و خانواده ام نفرستند. جدای از اینها من همین سفر آمریکایی که رفته بودم در بهترین موقعیت بودم.

خدا می داند که چه سفری رفتم و چقدر به من خوش گذشت اما واقعا باور کنید من لحظه شماری می کردم که زود برگردم و این یک اغراق شاعرانه نیست؛ مثلا بلیت برگشت من چون اینطور بود که از آنجا قرار بود ابتدا به مصر بروم و بعد از طریق یونان به تهران بیایم، می نشستم و می گفتم با این احتساب من 25 روز و 25 ساعت و چند دقیقه دیگر قرار است سوار فلان هواپیما بشوم. خیلی پیش می آمد گوشه ای کز می کردم و گریه ام می گرفت. می گفتم اگر همین الان هم همه چیز فراهم بشود که به تهران برگردم لااقل 24 ساعت طول می کشد و بعد بابت این دوباره اشک می ریختم.

من بچه مهاجرت نیستم! من توانایی این را ندارم که غیر از اینجا زندگی کنم. بعد از انقلاب در لندن زندگی می کردم و اتاقی داشتم و عبایی و صفحه ای و یکسری وسایل شخصی توی روزنامه ایران پست (با مدیریت احمد شکرنیا) هم چیزهایی می نوشتم و در فرانسه هم ضمن اینکه علایقی داشتم، درسم را هم می خواندم. یعنی فکر کن که من در هفته 4 روز پاریس بودم و مابعی روزها را برای کارم و بعضی از کلاس هایم به لندن می رفتم. خیلی از دوستانم آن سال ها خودکشی کردند!

ما دوستی داشتیم که توی سفارت ایران کار می کرد و آن زمان هم که موبایل و این حرف ها نبود اما آن دوستم در ماشینش تلفن داشت و من وقتی نمی شد با ایران صحبت کنم و خیلی سخت می شد ارتباط برقرار کرد، همیشه سوار ماشینش می شدم و این دوست عزیز لطف می کرد و برایم شماره ایران را می گرفت... من الان در این سن و سال از دفتر کارم که می خواهم بروم خانه مان، حتما باید به مادرم زنگ بزنم که مثلا رسیدم خانه. برای همین من اصلا معنی مهاجرت را نمی توانم درک کنم. یعنی هیچ وقت تصویری از جهان و حتی از بهشت غیر از ایران ندارم.

من اصلا تصورش را هم نمی توانم بکنم... من کسی نیستم که بتوانم از ایران بروم، با هر شرایطی که باشد. همین جا زندگی می کنم... با هر شرایطی که هست، زندگی می کنم. به جان باران، به روح تختی، به جان مادرم، من شاید سال ها دچار یک بیماری شده بودم و شوربختانه کابوسم این بود که خواب می دیدم که در خارج ام و دیگر نمی توانم برگردم ایران... چی بگم، نمی توانم دیگه! لااقل وقتی من اینجا خاک می شوم نسیمی که از سر گور من می وزد، به زلف هموطنانم گره می خورد ولی آنجا چه؟ غریبی در غریبی در غریبی...

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه