مرد - نکونام - فوتبال ایران، خداحافظ!

همشهری جوان - محمد امیرپور: برای بازی به عنوان هافبک دفاعی، زیادی با شخصیت بود و البته مرتب. منطقه جلو مدافعان همیشه بدقلق ترین جای زمین فوتبال است. درگیری، خشونت، خطا، مصدومیت و البته سیاهی. کمتر هواداری را می توان پیدا کرد که از بودن توپ در آن منطقه لذت ببرد. بازیکنانی که در این منطقه بازی می کنند، شبیه شهردار هستند. شهردارهایی که وسط زمین وظیفه دارند کثیف کاری ها را پاک کنند. همه چیز را دستمال بکشند و تیم شان را جمع و جور کنند تا از آن بالا، روی سکوها، همه چیز قشنگ تر به نظر برسد.

برای 15 سال کُندی و افت در فوتبالش دیده نشد و بیشترین گل های دوران فوتبالش را برای تیم ملی زد، نه تیم های باشگاهی اش. او نماد تداوم برای این فوتبال بی در و پیکر بود اما همه اینها هم باعث نشد که خداحافظی اش شکوهی داشته باشد. انگار این به رسم فوتبال ایران تبدیل شده که خداحافظی بزرگانش در فضایی سرد و سوت و کور برگزار شود.



برای زندگی بجنگ!

فقط هشت سال داشت. یک روز که پدر و مادر خانه نبودند، همراه مهدی، برادر بزرگترش مشغول فوتبال بازی کردند در خانه شدند؛ همان فوتبالی که خیلی ها با توی هم کردن جوراب ها برایش توپ می ساختند و چارچوب درها دروازه می شداما انگار فوتبال برای جواد هشت ساله از همان زمان هم مثل یک جنگ بود. وسط بازی، جواد به چراغ نفتی می خورد؛ سوختگی درجه یک. کار به جایی می رسد که پزشکان هم امید زیادی به ماندنش نداشتند. هفت ماه مبارزه یک کودک هشت ساله در بیمارستان برای زنده ماندن، برای فوتبال بازی کردن. تاوان سنگینی است. فوتبال طعم تلخ زندگی را از همان کودکی به جواد چشاند.برای دوام آوردن، به چشم آمدن و زندگی کردن باید بجنگی؛ مثل همان هفت ماه لعنتی.

شاید به خاطر همین هم بود که پستش را در زمین فوتبال جایی انتخاب کرد که سهمی از سبزی چمن زمین نبرده است. هر چه هست، جنگ است و درگیری و تکیل های خشن حریفان؛ اینکه سهمت از فوتبال این باشد که بیشتر از همه بدوی و کمتر از همه به چشم بیایی.

با همین خاطرات مبارزه بین مرگ و زندگی در کودکی بود که سال ها بعد به عنوان کاپیتان تیم ملی ایران و هافبک محبوب شهر پامپلونا (اوساسونا)، کودکانی را که مجبور بودند برای سهم شان از زندگی با تقدیر بجنگند، فراموش نکرد؛ رابطه ای که او را اسطوره کودکان کرده بود، قهرمانی که کودکان محک برایش نامه می نویسند و از او می خواهند «برایمان دعا کن تا به سرطان هزارتا گل بزنیم.» همان رابطه ای که درست چند روز قبل از سال جدید بدون هیچ هیاهو و حضور رسانه ای، کاپیتان ار می کشاند بین آنها.



این وظیفه کاپیتان است که همه چیز را مدیریت کند؛ چه حمله آرژانتینی ها به دروازه ایران باشد، چه هجوم بی رحم سرطان به کودکانی که تاب این بیماری را ندارند. اگر پای کودکان وسط باشد، جواد در دسترس ترین آدم دنیاست؛ ستاره ای که به بیمارستان می رود، با بچه ها «گل کوچیک» بازی می کند و در پایان به نقل از خودش باارزش ترین جام زندگی اش را - که کودکان چهره نکونام را رویش نقاشی کرده اند - از آنها می گیرد.

فرقی نمی کندن که سعید، محمد، مهسا، دنیا، راضیه و بقیه کودکانی باشند که نامشان را در انتهای نامه به کاپیتان نوشتند یا کودکان معلولی که بعد از تمرین اوساسونا منتظر می ماندند تا هافبک ایرانی و محبوب شان کنارشان بنشیند و با آنها درد دل کند، یا حتی کودک پنج ساله اسپانیایی حاضر در ایستگاه قطار سویا با پلاکاردی مقوایی که روی آن نوشته بود «تو الگوی منی».

جواد نکونام برای تمام کودکانی که او را از نزدی دیده اند، یک قهرمان است. اگر جمله آخر را باور ندارید، باید به انتهای خیابان دارآباد بروید؛ او به اندازه تمام کودکانی که در ساختمان محک بستری شده اند، وکیل مدافع دارد.

رسیدن به تیم ملی

در 21 سالگی یکی از بهترین های لیگ ایران و تیمش پاس شده بود. مصطفی دنیزلی آنقدر از سبک بازی اش در ترکیه تعریف کرده بود که رضا چلیم، سرمربی وقت بشیکتاش چند بار دعوتنامه رسمی برای رفتنش به ترکیه فرستاده بود. با وجود عملکرد فوق العاده نکونام در لیگ اما هنوز بازی در تیم ملی برایش یک رویا بود. با اینکه نصفه و نیمه هفت بازی ملی هم انجام داده بود ولی هنوز پیراهن تیم ملی را در یک بازی رسمی نپوشیده بود.

این رسم فوتبال و تماشاگران ایرانی است که علایق و تعصبات رنگی شان جایی برای منطق فوتبال باقی نمی گذارد. نکونام در زمانی که نیمی از بازیکنان تیم ملی استقلالی و نیم دیگر پرسپولیسی بودند و چندتایی هم لژیونر در ترکیب تیم قرار می گرفتند. جزو هیچ کدام آنها نبود. پاس نه جذابیت رسانه ای داشت و نه هواداری که فشار آنها نکونام را به ترکیب تیم ملی برساند.

خاص شده ها و قهرمان ها همیشه همین کار را می کنند؛ تمرین و تمرین و تمرین و منتظر اولین فرصت ماندن برای به چشم آمدن و به رخ کشیدن تفاوت شان با بقیه. جواد هم آنقدر در اردوهای تیم ملی در مقدماتی جام جهانی 2002 تمرین کرد که بلاژویچ مجاب شد او را در ترکیب اصلی بازی قرار دهد؛ بازی در استادیوم آزادی برابر عربستان، جلوی 100 هزار تماشاگر.



تقدیر اینجا هم به کمکش آمده بود و هافبک ثابت تیم بلاژویچ، کریم باقری و حامد کاویانپور بودند اما کاویانپور در اردوی قبلی تیم ملی در اسلواکی، تمرینات تیم را رها کرده بود تا برای تست در باشگاه نیوکاسل به انگلیس برود. به همین راحتی بازیکن محبوب قرمزها روی نیمکت نشست تا نکونام تبدیل به انتخاب بلاژویچ لجباز شود.

خودش بعدها اعتراف کرده بود که در تونل آزادی به علی سامره گفته: «تا حالا جلوی 10 هزار نفر هم بازی نکرده ام چه برسد به این جمعیت». وقتی تیم وارد زمین شد، همه اعتقاد داشتند کاویانپور در چنین بازی مهمی باید در ترکیب فیکس ایران باشد اما فقط 90 دقیقه بعد، نکونام جایش را در تیم ملی ثابت کرده بود.

از شب بازی با عربستان تا شب مسابقه با سوئد، جواد جایش را در تیم ملی به کسی نداد. به اندازه 151 بازی ملی سرجایش استوار ماند، کمتر مصدوم شد، به حاشیه نرفت و در مهمترین بازی های ایران، بهترین نمایش ها را داشت.

ماتادور ایرانی

«هافبک 25 ساله و تاثیرگذار ایران در جام جهانی به اوساسونا پیوست.» اولین واکنش را سایت کنفدراسیون فوتبال آسیا به جدا شدن نکونام از الوحده و پیوستنش به اوساسونا داشت.

نکونام در بازی های ایران در جام جهانی 2006 زیر ذره بین ایجنت های فوتبال قرار گرفته بود. بعد از جام جهانی تبدیل شد به اولین لژیونر ایرانی که به لالیگای اسپانیا ترانسفر می شد. اوساسونا فصل 2005 در رتبه چهارم لالیگا ایستاده بود و به لطف جواد بود که لیگ نه چندان دلچسب یوفا هم برای هواداران ایرانی جذاب شد و نتایج بازی های اوساسونا را در آن پیگیری کردند. باز هم تقدیر کاپیتان کار خودش را کرد تا او یک شبه ره صدساله را برود. گل طلایی نکونام برابر بوردوی فرانسه، حکم به صعود اوساسونا به مرحله یک هشتم نهایی یوفا می داد؛ بهترین نتیجه اروپایی تاریخ اوساسونا با گل طلایی هافبک ایرانی.

در پایان همان سال بود که روزنامه محلی پامپلونا در نظرسنجی که از تماشاگران اوساسونا کرده بود، جواد نکونام را به عنوان بهترین بازیکن فصل 2007-2006 انتخاب کرد. او حالا محبوب مردم خوشگذران پامپلونا شده بود؛ شهر جشن های گاوبازی و فستیوال سن فرمین. شهری که در آن ماتادورها، نشان لیاقت و شجاعت را در جدال با شاخ گاو می گیرند اما جواد با توپ و فوتبال در این آزمون سربلند شده بود.

شاید طعنه آمیز باشد؛ احترامی را که او به عنوان یک خارجی و آسیایی در پامپلونا پیدا کرد، در کشورش ایران، خیلی ها به او نگذاشتند.



نکونام در ایران همیشه در اتمسفر مخالفانش تنفس می کرد؛ چه زمانی که به ترکیب تیم ملی رسید و خیلی ها به خاطر تخت بودن بازی اش، پوشیدن پیراهن شماره شش را حق او نمی دانستند، چه وقتی که بعد از سال ها تصمیم گرفت به استقلال - باشگاهی که از کودکی آرزوی بازی در آن را داشت - برگردد و چه به عنوان کاپیتان تیم ملی در یکی دو سال گذشته که خیلی ها اعتقاد داشتند به خاطر رابطه خوبش با کی روش است که هنوز در ترکیب ثابت قرار دارد.

هر قدر او در ایران برای هواداران فوتبال نخواستنی بود، در اسپانیا ارج و قرب داشت. یک سال از حضورش در اوساسونا نمی گذشت که دچار مصدومیت پارگی لیگامنت زانو شد اما اسپانیایی ها کماکان قدردان بودند.

در اولین بازی تیم، همه بازیکنان با پیراهنی که تصویر نکونام روی آن بود وارد زمین شدند و باشگاه برای تقدیر از هافبک ایرانی اش، قرارداد نکونام را سه سال دیگر تمدید کرد. چند ماه بعد از اینکه به پیشنهاد 2 میلیون یورویی الریان قطر نه گفته بود تا در استقلال، باشگاه محبوب کودکی اش از فوتبال خداحافظی کند، هواداران اوساسونا باز هم دوری اش را تاب نیاوردند. مردم شهر در یک نظرسنجی برای برگشتن کاپیتان نکو، رأی 70 درصدی به برگشتن کاپیتان جواد داده بودند.

نکونام استقلال، قلعه نویی، حاشیه ها و هوادارانی را که هیچ وقت برایشان محبوب نبود، فراموش کرد. وقتی مدیران استقلال داشتند از این می گفتند که نکونام به خاطر قرارداد مالی بهتر، آنها را ترک کرده است، او حاضر شد یک فصل مجانی در اوساسونا بازی کند تا در این تیم به فوتبالش پاین دهد. این همان کاری است که اسطوره ها می کنند؛ آنها همیشه به جایی برمی گردند که اوج گرفته بودند.

خداحافظ کاپیتان

نکونام هیچ گاه برای تیم ملی ایران راه قهر و آشتی در پیش نگرفت و برخلاف خیلی از ستاره ها که ول کن فوتبال نبودند و یک ملت را معطل آویختن کفش هایشان کرده بودند، در اوج رفت.

او بی اعتبار شدن علی دایی را دیده بود که بعد از رفتن برانکو، نامش دیگر هیچ وقت در فهرست نفرات دعوت شده به تیم ملی دوران قلعه نویی قرار نگرفت. دیده بود که غیرمنطقی بودن در فوتبال سم است؛ سمی که علی دایی را در اواخر فوتبالش مسموم کرده بود تا سوهان روحی باشد روی اعصاب مردم ایران.



خداحافظی مهدوی کیا را دیده بود؛ خداحافظی که از چند ماه قبل روز و ساعت و تاریخش هم معلوم بود. شب فینال جام حذفی؛ خداحفظی که هیچ نداشت جز اشک های مهدی نجیب فوتبال ایران. او تنها دور آزادی یخ زده چرخی زد و خداحافظ...

نکونام شب بازی با سوئد در سکوت خبری رسانه ها، هزاران کیلومتر دورتر از جایی که اولین بار پایش به توپ خورده بود، از فوتبال خداحافظی کرد چون می دانست ما ایرانی ها در تلخ کردن پایان قصه اسطوره هایمان استادیم.

او همانطور که در نامه خداحافظی اش هم نوشته بود از زمانی که در 19 سالگی اولین بازی ملی را برای ایران انجام داد تا 15 سال بعد که در بازی با سوئد از فوتبال ملی خداحافظی کرد تا آخر جلوی کسی سر خم نکرد.

کاپیتان ترجیح داد دور از وطنش خداحافظی کند چون می دانست در این فوتبال راه و رسم خداحافظی کردن، بی ارزش ترین قسمت فوتبال است و کمیت ما ایرانی ها در قدردانی می لنگد. برای تمام سال هایی که بودی، همین نطق کور را از ما بپذیر؛ «کاپیتان به خاطر تمام خاطرات خوبی که برایمان ساختی؛ ممنون.»

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه