ناگفته های جلال طالبی: عشقم را کشتند


هفته نامه تماشاگر: قامت بلندی داشت. آن قدر بلند که می تواسنت در پلک به هم زدنی روی ماه را ببوسد. وقتی رو به رویش نشستیم و به چشمانش زل زدیم با مردی رو به رو شدیم که پشت هیبت مردانه اش قلبی به زلالی آفتاب داشت. قلبی که بارها و بارها به خاطر یک پرچم به نفس نفس افتاده است.

سه ساعت هم کلامی در غروب سرد پایتخت به قدر سه ثانیه گذشت. با او سال ثانیه می شود تا زمستان پشت پنجره را بهار تصور کنیم. وارستگی مهم ترین صفتی است که در کالبدش می توان یافت. فرمانده ای که هفده سال پیش یانکی ها را به مسلخ فرستاد تا جنگجوی پیروز نبرد قرن لقب بگیرد. پس از این همه سال وقتی سر را بر می گرداند و به آن نود دقیقه محشر نگاه می کند، تنها مشتی اشک تحویل مان می دهد. دو چشمه آب شور روی گونه هایش نشان داد که او چقدر عاشق این سرزمین است.

مصاحبت ما با آقا جلال در لابی هتل هما، لبریز از فراز و فرود و اشک و لبخند بود. گل واژه های صداقت در کلامش موج زد وقتی بی پیرایه، پرده های ابری را کنار زد تا ثابت کند شبیه آدم هایی که برای حفظ یک نیمکت آسمان را به زمین می بافند نیست. اقرار می کنم در شب سربی تهران که هیچ ستاره ای در آسمانش نموار نبود به تواضع و نزاکت اش دل باختم. حضور سکانداری که در هفتمین دهه زندگی اش دلتنگ گیسوان سفید مادری است که زیر خروارها خاک خفته و به یاد نوازش های عاشقانه فرشته ای که دیگر نیست ابر می شود و بر مانداب متعفن دنیا می بارد در این غم آشیان غنیمتی است.

انگار در این سن و سال هنوز رد بوی مادر را می گیرد و دنبال مهربان ترین آغوش دنیا می گردد. او جلال طالبی است. کهنه سرداری که با غربت خودش می سازد و آنجا که در برابر منتقدان بی رحمش قرار می گیرد. لخندی می زند و می گذرد تا درس گذشت را به ما که آواره این زمین هستیم یاد دهد. در این قحطی عاطفه و مروت که گره واپسین کفن اخلاق را زده اند باید خوش شانس باشی تا یک فنجان چای با مسافری نبوشی که با رفتار و کلامش عطر انسانیت را به مشام می رساند. مصاحبه جگری رنگ ما با سرمربی ایران در جام جهانی 1998 فرانسه می تواند در کشاکش روزهای تب آلود رازهای مگو را پس از سال ها فاش کند تا چای قند پهلو، کمی تا قسمتی طعم خرمالوی گس بگیرد.

ناگفته های جلال طالبی: عشقم را کشتند


نمی دانم چرا در مطلع مصاحبه یاد حرف چند روز پیش سید رضا غیاثی افتادم که می گفت: هر روز صبح پشت تبریزی های خیابان بهار، قایم می شوم تا عشق او را به وطن ببینم. می گفت: شما با همه کسبه قدیمی خیابان بهار باید غم ها و شادی هایتان را قسمت کنید تا درد دوری از وطن از یادتان برود.

- من روزی که از اینجا رفتم دلم را گوشه آسمان تهران جا گذاشتم. وطن همیشه برایم مقدس بوده. توی لس آنجلس همه می دانند که جلال طالبی در غربت قدم می زند اما قلبش در شیرودی و خیابان بهار می تپد.

روزی که رفتید فکر می کردید این دوری آن قدر کهنه شود که مثلا بردیا پسرتان در فیسبوک اش با حروف لاتین دلتنگی اش را بیان کند؟

- کیک یک سالگی بردیا را در غربت بردیدم. بچه آنجا بزرگ شده و با فرهنگ آنجا خو گرفته است. نه اینکه پدرش باشم اما خدا شاهد است چنان عاطفه ای دارد که همه را جذب می کند. من هروق�� برگردم آمریکا پاسپورتم توسط بردیا توقیف می شود. این بچه خیلی زلال است و هوای پدرش را دارد.

آدمی که هنوز دنبال چای قند پهلو و دیزی سنگی باشد، در فضای پسامدرن ینگه دنیا چه حس و حالی دارد؟

- وقتی خاک این سرزمین را سرمه چشمتان کنید هرجای دنیا که باشید ایرانی زندگی می کنید. من هنوز با خاطرات کودکی ام نفس می کشم. با همان دیزی سنگی که شما گفتید. البته...

البته چی؟

- شما به سردمداران آمریکا نگاه نکنید. ملت آنجا مهربان و ساده هستند. همیشه حساب ملت ها از حکومت ها جدا است. اگر در همان کالیفرنیا برای یکی تب کنی به خدا برایت می میرد. آسمان همه جا آبی است.

هنوز به تهران نرسیده با یک ماشین دربست رفتید شاهرود. مثل اینکه آنجا خاطرات دفن شده زیادی دارید؟

- خاطرات کودکی سرمایه زندگی من است. پدرم اهل شاهرود بود و تابستان ها ما را به آنجا می برد. نسیم دم صبح شاهرود که مثل نفحات قدسی آدم را زنده می کرد هنوز در خاطرم هست. دنیا مال ما بود وقتی دنبال مارمولک ها می کردیم و برای مورچه ها خانه می ساختیم.

در دهه هفتم زندگی هنوز کودک درونتان حسابی سر به هواست!

- سعی کرده ام با همین عکس های قدیمی که در ذهنم باقی مانده خودم را به زندگی پایبند کنم. دنیا در پلک به هم زدنی می گذرد. انگار همین دیروز بود که کرکره دارایی را پایین کشیدند و عشق ابدی مرا کشتند. همیشه در فوتبال این مملکت تبعیض بیداد کرده.

وقتی پرونده دارایی بسته شد چرا مثل ستاره های کاغذی این روزها آن جامه خیس را از تن در نیاوردید و به سادگی آب خوردن، پیراهن پرزرق و برق تری بر تن خود پرو نکرده اید!؟

- آن موقع ها عشق حرف اول و آخر را می زد. من نامبر وان دارایی بودم اما کفش های استوک دار را با پول توجیبی ام می خریدم. عشقم این بود که سرم را به خاطر تیم ام جلوی توپ بگذارم. وقتی پایم خراب شد و رباط پاره کردم هنوز به سی نرسیده بودم. در اوج، کفش ها را آویختم و رفتم گوشه خانه. دارایی هم که منحل شده بود و دیگر هیچ دل و دماغی برایم نمانده بود. گفتم به درک. من تاوان عشقم را دادم، اما حالا وقتی می بینم پیراهن ارزش اش مفت گران است غمباد می گیرم. همه چیز عوض شده آقا!

شما در سرزمین های مختلف، نیمکت های رنگارنگ را تجربه کردید. غیر از نیمکت ایران کدام نیمکت با رویاهایتان تناسب داشت؟

- در امارات سال های خوبی را تجربه کردم. در سنگاپور هم با گیلانگ افتخارات زیادی کسب کردم. سنگاپور آرامش عجیبی داشت. حمید استیلی و محمد خاکپور را هم بردم گیلانگ تا جمع مان جمع باشد. در اندونزی هم دوران خوبی سپری شد. مسلمانی و راستی و اخلاق را باید در جامعه اندونزی جست و جو کنید. من همه عمر در سفر بودم.

محال است آدم با جلال طالبی رخ به رخ شود و تلنگری به جام جهانی 1998 نزند. آنجا که شما با ردای سکانداری تیم میلی پیکار قرن را بردید و یانگی ها را گریان فرستادید به رختکن. سال ها پس از آن حماسه وقتی سر را بر می گردانید و به نبرد مرگ و زندگی نگاه می کنید چه حس و حالی سراغتان را می گیرد؟

- (مکث بلند، اشک می ریزد...) از من نخواهید تصاویر آن روز را برایتان توصیف کنم. قلبم به تپش می افتد. وقتی تک تک ثانیه های آن بازی را به ذهن می آورم. شما اگر بدانید بردن آمریکا در جام جهانی چه تاثیری در رفتار دنیا با ایرانی ها داشت به عظمت آن بازی بیشتر پی می برید.

ناگفته های جلال طالبی: عشقم را کشتند


بیشتر توضیح دهید؟

- من بعدها مردی را دیدم که می گفت در اروپا نمی توانستم سرم را بالا بگیرم از بس دید منفی به ایران داشتند، اما آن برد باعث شد فخر بفروشم و فریاد بزنم ایرانی ام. من دخترکی را دیدم که پیراهن ایران تنش کرده بود تا در کلاس درس به بچه پاریسی ها بگوید متعلق به کدام سرزمین است. اگر میلیاردها دلار هزینه می کردیم نمی توانستیم به قدر آن یک بازی فرهنگ والای کشورمان را به رخ بکشیم. بعد از آن بازی چهار هزار ارانی جلوی هتل محل اقامت ایران جشن گرفتند و تا صبح پایکوبی کردند. شنیدم در ایران هم کسی رنگ خواب را ندید. این ها همه اش به خاطر غروری بود که احیا شد.

شما نامه اعمال قابل تاملی در جام جهانی فرانسه به دست آوردید اما به محض پایان جام، خیلی ها دنبال آن بودند که موفقیت را به اسم آدم های دیگری سند بزنند. بعضی ها می گفتند: لقمه آماده ایویچ خوب آقا جلال را سیر کرد. ببخشایید که بی پرده گفتم!

من به این حرف و کنایه ها عادت کرده ام. آن ها که نمی خواستند سربلندی مربی ایرانی را ببینند و ماموریت شان له کردن من بود، شروع کردند به مسموم کردن فضای فوتبال. من همان روزها گفتم که تمام اتفاقات خوش را به ایویچ پیشکش می کنم. نور به قبرش ببارد. مربی بزرگی بود و بچه ها را حسابی آماده کرده بود، ما من در عرض دو هفته سیستم بازی تیم ملی را تغییر دادم. یادتان هست؟

بعدها بیژن ذوالفقارنسب مصاحبه کرده و به عنوان دستیار شما حرف هایی زد که چاله های سوءتفاهم را عمیق تر کرد.

بگذریم از کنارش. نفرین بر این فوتبال اگر مفهومش جدایی آدم ها از یکدیگر است. ما چرا نباید چشم دیدن همدیگر را داشته باشیم. من ذوالفقارنسب را به وجدانش واگذار کردم. همیشه آن بالا یک نفر هست که همه چز را می بیند و قضاوت می کند. آخرش باید در یک وجب جا بخوابیم. او بعد از ایویچ می خواست نفر اول باشد و چون صفایی فراهانی تصمیم دیگری گرفت مرا سیبل کرد.

چایتان سرد شد!

من آمدم اینجا تا شما را ببینم و خاطرات شیرین را مرور کنم. یک فنجان چای را در لس آنجلس هم می توان نوشید.

بیایید یکی دو پلان از جام ملت های 2015 را با هم زیر ذره بین قرار دهیم تا به دقیقه اکنون، مصاحبه بیات نشود. راستی شما به تیمی که کی روش به ملبورن برده چقدر اعتقاد دارید؟

- بهتر است کلاهمان را قاضی کنیم. ما به کی روش چه دادیم که از او جام می خواهیم. مربی را زنجیر کرده ایم و می گوییم جام بیاور. تیمی که نمی تواندب ازی تدارکاتی مناسبی تجربه کند، چطور می تواند آسیا را دریبل بزند.

خوب یا بد ما در جام جهانی یک امتیاز گرفتیم و آبرومندانه بازی کردیم، اما به محض بازگشت بعضی ها شمشیر را برای کی روش و تیم ملی از رو بستند. روزی که من به تمرین تیم ملی رفتم می دانید مربی پرتغالی چه وضعی داشت؟

چه وضعی آقاجلال؟

- مثل کبوتری که سرش را بریده اند بال بال می زد. آمد مرا در آغوش گرفت و حرف هایی زیر گوشم زد که داغ شدم. گفت: تو اولین کسی هستی که در قامت مربی سابق تیم ملی سراغ مرا می گیری و برای روحیه دادن سر تمرین می آیی. آن قدر خوشحال بود که تا لحظه آخر رهایم نکرد. طفلک آن قدر نامهربانی دیده که لبخند جلال برایش حکم کیمیا را دارد.

بالاخره فکر می کنید تیم ملی در آن سوی اقیانوس تابوی چهل ساله را بشکند یا نه؟

- از فوتبال ایرانی هر اتفاقی انتظار می رود. درست است که ژاپن و کره و استرالیا حسابشان را از دیگران جدا کرده اند اما همین تیم با همین مشکلات عجیب و غریب پتانسیل آن را دارد که قیامت کند. من امیدوارم به نیمه نهایی برسیم.

پس برای فتح جام توسط سربازان ایران سهمی قائل هستید؟

- در استرالیا هیچ کس نمی تواند در سایه چرت بزند و خواب قهرمانی ببیند. حتی میزبان که تیم قدرتمندی را روانه جام کرده ممکن است یکجا با سر بخورد زمین. این جام ملت ها پر از معادله است و اینکه تا روز آخر کسی بخواهد به ضرس قاطع چهره قهرمان را مشخص کند بلوف زده است.

قبول دارید که فوتبال نتیجه گاری سینیور، چشم نواز و زیبا نیست. در جام جهانی هم این موضوع به خوبی اثبات شد!

- هر مربی سبک خودش را دارد و نباید ایراد گرفت که چرا کی روش به خاطر نتیجه، فوتبال زیبا را از تیمش دریغ می کند. فرگوسن به این خاطر کی روش را به منچستر برد که می خواست از توانایی های کارلوس برای بالابردن ضریب دفاعی تیمش استفاده کند. بله شاید تیم کی روش نمایش دلچسبی ارائه ندهد، اما فلسفه مربیگری کی روش با همین محافظه کاری برای رسیدن به هدف تعریف می شود.

پس نباید انتظار داشت او به آتشبارهایش فرمان دهد، نود دقیقه توپ را روی قفس توری حریفان بریزند یا در زمین مقابل چادر بزنند!

- این سبک بازی با قاموس مربیگری کی روش همخوانی ندارد. شما نمی توانید از یک نفر که با تزهای دفاعی اش به گذر از معبرهای شلوغ فکر می کند انتظار آتش بازی داشته باشید. کی روش پلن های مختص خودش را دارد و آن قدر حرفه ای است که اگر تمام منتقدان، قلم هایشان را برای زدن او تیز کنند باز هم راه خودش را خواهدرفت.

حالا که به اینجا رسیدیم راجع به حضور چهره های جوان فوتبال ایران روی نیمکت های داغ هم حرف بزنیم. بعضی ها معتقدند برای یکی مثل محمد خاکپور که رزومه قابل دفاعی ندارد زود است که نبض تیم امید را در دست بگیرد. شما این حرف ها را قبول دارید؟

- نه.

چرا!

- مگر با تجربه ها چه گلی به سر این فوتبال زدند که جوان ترها را نکوهش می کنند. تیم امید این همه سال با مربیانی که اسمشان را تریلی هم نمی کشید از المپیک جا ماند. حالا یکبار هم به این مرد اعتماد کنیم و بگذاریم کارش را بکند. بخل، پدر فوتبال ما را در آورده است. خاکپور باشخصیت، فوتبال فهم و باانگیزه را با چماق احساس می زنند چون آدم سالمی است و معنای رابطه بازی و لابی و پشت پرده و روی پرده را خوب نمی داند. من این بچه را بزرگ کرده ام. ادب و شخصیت اش به هر تیمی هویت می دهد.

راستی شنیدیم فدراسیون فوتبال آمریکا از شما که فاتح نبرد 1998 بودید و البته سرمربی وقت آمریکا فیلم مستند بلندبالایی ساخته است!

- بله آمدند سراغ من و یک فیلم مستند از زمان مربیگری تا همین حالا ساختند که مورد توجه واقع شد. بخشی از فیلم هم به صحبت های سرمربی آمریکا در آن جام اختصاص دارلد. جالب است بدانید فدراسیون ایالت متحده، چند بار از من که با لباس مربیگری تیم ملی ایران موفق به شکست دادن آن ها شدم تجلیل کرده اما در ایران حتی یک شاخه گل هم دست من ندادند. من البته به عشق ملتم جنگیدم.

همین الان دلتان برای چه کسی تنگ شده! فکر کنید و پاسخ دهید.

- (لحظاتی اشک می ریزد و سکوت می کند...) دلم برای مادرم تنگ شده. چقدر خون دل خورد. چقدر مهربان بود. من مدام خارج بودم و نتوانستم درست و حسابی کنارش باشم و دستش را ببوسم. یاد مظلومیت اش که می افتم آتش می گیرم. یک عمر چشمش به در بود تا من از راه برسم.

مقصد نهایی جلال طالبی کجاست!

- پیش مادرم. (و باز هم اشک...) کنار او امن ترین جای دنیاست. من که در دنیا یک دل سیر مادرم را ندیدم بهتر است آن دنیا دستش را بگیرم. مادر، آخ مادر.

دوست نداشتیم آخر مصاحبه تلخ شود. یکهو این طوری شد آقاجلال!

- یاد مادر و یاد خاطرات زنگ زده، حالم را خوب کرد. آخرش شیرین شد اتفاقا.

وسط مصاحبه چیزی زیر لب زمزمه می کردید...

- یک چیزهایی نجوا می کنم تا سبک شوم. این روزها زیر لب می گویم: پرنده پرد زد و رفت... طنین بالش ماند... در آشیانه من... پر خیالش ماند... برای مادر می گویم.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه